پادکست ها
main podcast
WAVE
سلسله پادکست های از قریه تا کهکشان- برنامه دوم- قدرت نرم چیست؟
October 01, 2026  
thumb
September 19, 2026  
از قریه تا کهکشان | قسمت اول
گفتگو و گزارش
روایت و داستان
news روایت
روایت شماره( 3 ) عزت عریان در دُخمه‌ی تاریک؛
September 20, 2026 8 نمایش نظرات

<p><strong><span style="font-size:14px"><span style="background-color:#c0392b">روایت شماره( 3 )</span></span></strong></p> <p><strong><span style="font-size:14px"><span style="background-color:#c0392b">عزت عریان در دُخمه&zwnj;ی تاریک؛</span></span></strong></p> <p><br /> این داستان نیست حقیقت تلخ زندگی است.<br /> روایت از داستان | نویسنده: بهمن بیدقی</p> <p>آن&zwnj;جا که از ما چندان دور هم نیست در آن کنج تاریک. آری همان مرد و زن را می&zwnj;گویم و آن طفلک معصوم که از درد گرسنگی سیلاب اشک میریزد. در آن دخمه تاریک و تنگ که تنهای&zwnj;شان به سختی در آن جا شده، روزهاست که به جز تکه&zwnj;ی نان خشک و آب جوشی که با بوره شیرین&zwnj;اش کرده اند چیزی نخورده اند.</p> <p>مرد سر به زیر انداخته و صدای لرزانش قصه درد می&zwnj;گوید از شب&zwnj;های هول&zwnj;ناک از بی&zwnj;عدالتی&zwnj;ها و ستم&zwnj;ها.&nbsp;<br /> مگر چشم بستن دیگران بر این فاجعه&zwnj;ها جز بالا رفتن دارایی یک مشت آدم مفت خور و سقوط عده زیادی به فقر چیز دیگری به هم&zwnj;راه دارد؟ یک مشت وعده و وعید آن هم&zwnj;سایه بد که کار نشد.&nbsp;</p> <p>رنج روزگار این بود که در آن شرایط وانفسا فکر آدم آنقدر پریشان است که حتی در خواب هم نمی&zwnj;شود رویای شیرین دید. خودشان صبر را یاد گرفته بودند؛ اما با گریه های بی&zwnj;تابانه طفل خود چه می&zwnj;کردند؟ آن مرد بی&zwnj;غیرت نبود. هر روز صبح تا شام به دنبال روزی می&zwnj;رفت؛ اما در کنار آن چوک لعنتی پر از آدم&zwnj;های بی&zwnj;کار بود و اندک کاری هم که پیدا می&zwnj;شد در یک چشم به هم زدن غیب می&zwnj;شد و مابقی فقط انتظار بود و امید.&nbsp;<br /> طفلک نیز از شدت بی&zwnj;تابی غش کرده بود. خانم کم&zwnj;سن&zwnj;و&zwnj;سالش هم&zwnj;چنان خاموش و بی&zwnj;صدا بود. ای وای خدای من معنای شرم و حیا را از نزدیک دیدم و مثل مارگزیده به خود پی&zwnj;چیدم. در آن خانه تاریک هیچ نداشتند، جز چند پتوی کهنه، مشتی خرت&zwnj;و&zwnj;پرت فرسوده و همان کالایی که به تن داشتند. بدرقم گریه ام گرفت.</p> <p>به هر سختی که بود شب را تیر کردند و صبح شد. هم&zwnj;سر روزه دارش وقت خداحافظی از او خواست نانی بخرد تا شاید جانی بگیرند. مرد هم چشمی گفت و رفت. وقتی به کوچه قدم گذاشت دست&zwnj;های لرزانش در جیب&zwnj;هایش بسیار به دنبال پول گشت به این امید که شاید در کنج سوراخی سکه&zwnj;ی پیدا کند؛ اما نشد که نشد. شرمندگی بر تمام وجودش سایه انداخت و هیکل رعنایش مانند پیرمردها خمیده شد.</p> <p>با گذشت روز، در حالی که دلش مثل سیر و سرکه می&zwnj;جوشید مضطربانه به آسمان نگاه می&zwnj;کرد نگاه ملتمس&zwnj;اش از آفتاب می&zwnj;خواست که غروب نکند تا شاید او را هم برای کار ببرند. ولی نه آفتاب ایستاد شد و نه لحظه&zwnj;ها. هوا تاریک می&zwnj;شد و امیدش کم&zwnj;تر.&nbsp;<br /> او قولی به هم&zwnj;سرش داده بود و حالا می&zwnj;دید که توان تهیه همان حداقل را هم ندارد. مثل کبوتر بال و پر کنده به این سو و آن سو می&zwnj;پرید؛ اما غرور و حیای آسمانی&zwnj;اش اجازه نمی&zwnj;داد از کسی پولی قرض کند.</p> <p>این&zwnj;جا بود که تراژدی تلخ زندگی پیش آمد آنچه که اشک را مثل باران جاری می&zwnj;سازد و درون دل را طوری خالی می&zwnj;کند که فقط آه می&zwnj;ماند و خدا.&nbsp;<br /> وقتی با انتهای شرمندگی وارد خانه شد هم&zwnj;سر آسمانی&zwnj;اش دستان خالی شوهر را دید اما نگاهش را طولانی نکرد تا باری بر دوش او نشود. زن تنها با لبخندی محترمانه به او خسته نباشید گفت و طوری رفتار کرد که حسی غریب می&zwnj;گفت که این انتهای صبر شوهرش است صبری که با یک رفتار ناموزون می&zwnj;شکند و صاحبش را به دیار نیستی می&zwnj;کشاند.</p> <p>اما مرد در افکارش به خنده مستانه آن زن جوانی فکر می&zwnj;کرد که چند ساعت قبل با تمسخر قصه می&zwnj;کرد که چون شوهرش نتوانسته موتر آخرین مدل برایش بخرد از او طلاق گرفته است. یاد آنهایی افتاد که سوار بر بهترین موترها از کنارش گذشتند و حتی نگاه&zwnj;شان را از او دریغ کردند و حتی آن بچه هایی که برای خرید اسباب بازی از هیچ&zwnj;گونه بی احترامی به بزرگت&zwnj;رهای&zwnj;شان دریغ نکردند.</p> <p>در نهایت&nbsp;<br /> فقر شاید توان خرید نان را بگیرد؛ اما حیا و عزت نفس را هرگز. چقدر خوب است که در اوج سختی&zwnj;ها، نگاه پر از ملامت به دست&zwnj;های خالی هم نیندازیم.</p>

ادامه مطلب »
news داستان
تاوان ناخواسته داستان مریم؛ دختری که در سن سیزده سالگی به بد داده شد.
September 18, 2026 32 نمایش نظرات

<p dir="RTL"><span style="font-size:16px"><strong><span style="color:#c0392b"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">تاوان ناخواسته</span></span></span></strong></span></p> <p dir="RTL"><strong><span style="color:#c0392b"><span style="font-size:14px"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">داستان مریم؛ دختری که در سن سیزده سالگی به بد داده شد.</span></span></span></span></strong></p> <p dir="RTL" style="text-align:center">&nbsp;</p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">آفتاب تموز، با تازیانه&zwnj;های داغش بر سینه کوه&zwnj;های سنگی بدخشان می&zwnj;کوبید. چنگال&zwnj;های گرما، دهکده&zwnj;ی &laquo;ده&zwnj;پایان&raquo; در ولسوالی کشم را در میان شن&zwnj;های داغ و غبار گرفته بود. هنوز ظهر نشده بود؛ اما هوای خنک صبح&zwnj;گاهی، جایش را به گرمی داغ خفه&zwnj;کننده&zwnj;ی داده بود. صدای یک</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;Arial&quot;,sans-serif">&zwnj;</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">نواخت و ملال&zwnj;آور جیرجیرک&zwnj;ها از میان بوته&zwnj;های خشک زرشک و پرچین&zwnj;های گلی بالا می&zwnj;رفت؛ صدایی که مثل نبض کند یک روز گرم تابستانی، بر اعصاب قریه می&zwnj;سایید.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">در کنج حویلی ارباب رجب، همه&zwnj;جا بوی کاه تازه و گندم آفتاب&zwnj;خورده می&zwnj;داد. مریم، دختر ۱۳ ساله&zwnj;ی که چشمان سیاهش مثل دو دانه انگور رسیده می&zwnj;درخشید، روی حصیر کهنه&zwnj;ی زیر سایه باریک درخت توت نشسته بود. ورق&zwnj;های خط&zwnj;دار دفترچه&zwnj;اش زیر سرانگشتان کوچکش می&zwnj;لغزید. او با تکه&zwnj;ی پنسل، واژه&zwnj;ها را مشق می&zwnj;کرد و گاه&zwnj;گاهی نگاهش را به خرمن&zwnj;های طلایی&zwnj;رنگ پشت حویلی می&zwnj;دوخت؛ جایی که انباشته از خوشه&zwnj;های سنگین گندم بود؛ گندم&zwnj;هایی که هنوز &laquo;جُغُل&raquo; نشده بودند و کاه و دانه&zwnj;شان در انتظار پای گاوهای جغل به هم پیچیده بود.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">چند متر آن&zwnj;طرف&zwnj;تر، سمیر ۱۲ ساله، پسر ملا جلیل هم&zwnj;سایه، با پاهای برهنه بر روی خاک&zwnj;های گرم می&zwnj;دوید. او گوساله تازه از شیر گرفته&zwnj;شده&zwnj;شان را کشان&zwnj;کشان مهار می&zwnj;کرد. گوساله، رم کرده و سم&zwnj;های کوچکش را درست روی خوشه&zwnj;های طلایی گندم ارباب رجب گذاشته بود. سمیر با هراس و دستان لرزان، طناب گوساله را می&zwnj;کشید و زمزمه می&zwnj;کرد: &laquo;بیا... بیا، الان فرزاد لالا می&zwnj;رسد و روزگارمان را سیاه می&zwnj;کند...&raquo;</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">اما دیر شده بود. سایه&zwnj;ی دراز و سنگین فرزاد بر سر سمیر افتاد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">فرزاد، پسر ۲۰ ساله ارباب رجب، جوانی با چهره&zwnj;ی درهم&zwnj;کشیده، رگ&zwnj;های برآمده بر گردن و چشمان سرخ از غرور و خشم بود. او برعکس پدرش که عمرش را در ریش&zwnj;سفیدی و فرو نشاندن آتش خصومت&zwnj;های مردم گذرانده بود، همیشه بوی جنجال و باروت می&zwnj;داد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">فرزاد با فریادی که سکوت سنگین کوهستان را در هم شکست، پیش آمد:</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">هی! بچه..! چشم&zwnj;هایت را خانه جا گذاشتی؟ خرمن مرا پایمال می&zwnj;کنی، گوساله ات را به خرمن من می&zwnj;چرانی؟</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">سمیر، درحالی&zwnj;که طناب گوساله از دست لرزانش رها می&zwnj;شد، گامی به عقب برداشت. رگه&zwnj;های ترس در چشمان معصومش دویدند، رنگ از چهره&zwnj;اش پرید و با صدایی که می&zwnj;لرزید گفت:</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">&nbsp;فرزاد لالا... به خدا قصدی نبود... گوساله شوخ شد و از دستم فرار کرد... آمدم ببرمش...</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">اما چشم&zwnj;های فرزاد را غبار کورکننده&zwnj;ی خشم گرفته بود. غرور جاهلانه&zwnj;اش اجازه نمی&zwnj;داد عذر یک کودک را بپذیرد. خم شد. از میان کلوخ&zwnj;ها و خاک&zwnj;های داغ، سنگی درشت، لبه&zwnj;دار و سنگین را چنگ زد. فقط می&zwnj;خواست پسربچه را بترساند، می&zwnj;خواست زهرچشمی بگیرد تا همه بدانند کسی نباید به حدود او نزدیک شود. با تمام توان، بازویش را تاب داد و سنگ را پرتاب کرد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">سنگ، داغی هوای تابستان را شکافت.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">صدای برخورد سنگ با جمجمه&zwnj;ی سمیر، شبیه شکستن شاخه&zwnj;ی خشکی در سکوت جنگل بود.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">سمیر حتی فرصت نکرد فریاد بکشد. چشمانش برای یک لحظه رو به آسمان بی&zwnj;دریغ و داغ تموز باز ماند، کاسه&zwnj;ی چشمانش چرخید و مانند بالین پارچه&zwnj;ی خالی، درست روی خوشه&zwnj;های گندم فرو افتاد. خون گرم، زلال و سرخ، فوران کرد و لایه&zwnj;لایه بر کاه&zwnj;های طلایی جریان یافت و تشنگی خاک خشک را رفع کرد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">فرزاد، چند لحظه با دهان باز و دست آویزان، به پیکر بی&zwnj;حرکت سمیر زل زد. وقتی لکه&zwnj;ی خون روی خرمن گسترش یافت، رنگ از چهره&zwnj;ی غرورآفرینش پرید. پاهایش سست شد، عقب&zwnj;عقب رفت و مثل شغالی ترسو، در میان کوچه&zwnj;باغ&zwnj;های گلی قریه ناپدید شد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">صدای جیغ مریم که صحنه را از پشت پرچین دیده بود، دهکده را از خواب تابستانی بیدار کرد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">ملا جلیل، پدر سمیر، با جامه&zwnj;ی غبارگرفته و بیل بر دوش، تازه از جوی آب برمی&zwnj;گشت که صدای شیون را شنید. وقتی به سر خرمن رسید و پیکر خونین و بی&zwnj;حرکت پسر کوچکش را دید، بیل از دستش افتاد. زانوهایش در هم شکستند و روی خاک گرم فرود آمد. او پسربچه&zwnj;اش را در آغوش کشید، خونی که از پشت سر سمیر می&zwnj;چکید، محاسن سپید و پیشانی ملا جلیل را رنگین کرد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">در &laquo;ده&zwnj;پایان&raquo;، نه داکتری بود و نه صدای آمبولانسی. تنها راه رسیدن به کلینیک ولسوالی، مسیر کوهستانی، پر پیچ&zwnj; و خم و خاکی بود که زیر آفتاب می&zwnj;سوخت. ملا جلیل، پیکر نیمه&zwnj;جان و به شوک&zwnj;رفته&zwnj;ی سمیر را که نفس&zwnj;هایش به شماره افتاده بود، بر بالای تخته چوبی بست و روی مرکبی خاکی رنگ گذاشت. ارباب رجب نیز با سری افکنده و اشکبار، همراه او دوید.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">ساعت&zwnj;ها در میان غبار و گرمای طاقت&zwnj;فرسا گذشت. پاهای الاغ سنگ&zwnj;لاخ&zwnj;های مسیر کلینیک را دانه دانه می&zwnj;شمرد و ناله می&zwnj;کردند، اما خون سمیر بند نمی&zwnj;آمد. درست زمانی که خورشید به میانه آسمان رسیده بود و سایه&zwnj;ها زیر پا گم شده بودند، سمیر فقط آهی کشید، کاکا رجب متوجه شد که سمیر دارد آخرین نفس هارا بیرون می&zwnj;دهد، جلو الاغ را گرفت، طناب باریکی که دو سر تخته حامل سمیر را نگه می&zwnj;داشت را باز کرد. ملا جلیل از گوشه تخته گرفت و سمیر را در زیر آفتاب به زمین گذاشت. چشمان سمیر بر سرپایینیِ جاده&zwnj;ی کوهستانی برای همیشه بسته شد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">غروب که شد، بوی خون و خشم بر دهکده سایه انداخت. خبر مرگ سمیر مثل صاعقه در قریه پیچید. برادران و کاکاهای سمیر با چوب و تفنگچه&zwnj;های شکاری به سمت حویلی ارباب رجب هجوم آوردند. فریادهای خون در برابر خون! دیوارها را می&zwnj;لرزاند.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">فرزاد فرار کرده بود، اما ارباب رجب، با قامت خمیده و محاسنی که از شرم می&zwnj;لرزید، درِ بزرگ حویلی را باز کرد. او روبروی مردان خشم&zwnj;گین ایستاد، دست&zwnj;هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت:</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">&laquo;فرزند من جنایت کرده... خون پسرتان بر گردن ماست. اما خانه مرا به آتش نکشید، صبر کنید تا ریش&zwnj;سفیدان تصمیم بگیرند...&raquo;</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">شب&zwnj;هنگام، تاریکی سنگینی بر قریه سایه افکند. صدای جیرجیرک&zwnj;ها دیگر شنیده نمی&zwnj;شد؛ تنها صدای پچ&zwnj;پچ و جروبحث&zwnj;های تند از مسجد قریه به گوش می&zwnj;رسید. بزرگان، ملاها و متنفذین جمع شده بودند. آن&zwnj;ها بدن بی&zwnj;روح سمیر را در بین برگ تازه بید پیچیده بود، به کفن و دفن فکر نمی&zwnj;کرد، فقط انتقام و قصاص می&zwnj;خواستند. ارباب رجب حاضربود تمام زمین&zwnj;ها، گاوها و حاصل گندم امسالش را تاوان دهد تا خون دیگری ریخته نشود.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">اما در انتهای شب، حکمی صادر شد که از مرگ تلخ&zwnj;تر بود. مولوی قیوم و ارباب گل احمد از بزرگان قریه پس از پیچ&zwnj;پیچ یواشکی، دستش را روی قرآنی گذاشت و گفت: &laquo;برای اینکه آتش این دشمنی خاموش شود و فردا برادران سمیر، فرزاد را نکشند... دیه پول و مال فایده ندارد. مریم، دختر ارباب رجب، باید به عقد برادر بزرگ سمیر درآید.&raquo;</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">برادر بزرگ سمیر، مردی ۲۸ ساله، خشن، دارای زن و فرزند بود...</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">آن شب، مریم در کنج تاریک اتاق، درحالی&zwnj;که دفترچه&zwnj;ی مشقش را به سینه فشار می&zwnj;داد و بوی کاه و گندم خونین هنوز در دماغش می&zwnj;پیچید، گریه بی&zwnj;صدای مادرش را می&zwnj;شنید. او هنوز ۱۳ سال بیش</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;Arial&quot;,sans-serif">&zwnj;</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">تر نداشت؛ نمی&zwnj;دانست بد داده شدن یعنی چه، اما می&zwnj;فهمید که تمام رویاهایش برای درس و مکتب، امشب زیر سنگینیِ جنایت برادرش، قربانی شده است.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">رویای مریم برای روز عروسی&zwnj;اش، سپید بود؛ شبیه برف&zwnj;های تازه نشسته&zwnj; بر قله&zwnj;های کوهسار بدخشان. او بارها در خلوت خانه، هنگامی&zwnj;که قلم و پنسل&zwnj;اش را بر سپیدی کاغذ می&zwnj;لغزاند و واژه&zwnj;ها را مشق می&zwnj;کرد، خودش را در جامه&zwnj;ی می&zwnj;دید آراسته و زیبا، میان هلهله&zwnj;ی دختران قریه و لبخندهای از سر شوق مادر. اما آن رویاها زیر آفتاب سوزان تموز و در میان تاوان جنایت برادر، مثل یخ دود شد و به خاک فرو رفت.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">هیچ دایره&zwnj;ی نواخته نشد و هیچ آوازی به آسمان نرفت. هیچ فیری تفنگی سکوت کوهستان را نشکافت، هیچ دستی برای تناول ولیمه و خیرات شسته نشد، هیچ لباس نو و تازه به&zwnj;بر نشد. تنها چند ریش&zwnj;سفید با چهره&zwnj;های درهم&zwnj;کشیده و عصاهایی که بر خاک کوبیده می&zwnj;شد، پیشاپیش حرکت می&zwnj;کردند. سکوت سنگین کوچه، شبیه سکوت قبرستان بود.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">مریم راه می&zwnj;رفت، اما پاهایش مال خودش نبودند. او پیراهنی به تن داشت که مامایش چند ماه پیش، در عید نوروز از پروان برای مادرش تحفه آورده بود؛ جامه&zwnj;ی پارچه&zwnj;ی و گل&zwnj;دار که برای قامت کوچک و ۱۳ ساله&zwnj;ی او، بس بزرگ و سنگین بود. آستین&zwnj;هایش تا روی انگشتان باریک</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;Arial&quot;,sans-serif">&zwnj;ا</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">ش افتاده بود و دامن گشاد و درازش، چون جارویی بی&zwnj;رحم، خاک و خاشاک مسیر خانه برادر سمیر را می&zwnj;زدود. او حتی لباس عروسی مناسبی به تن نداشت؛ تنها خون&zwnj;بهای زنده بود که جامه&zwnj;ی گشاد و بی</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;Arial&quot;,sans-serif">&zwnj;</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">گانه را بر تنش پوشانده بودند.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">دفترچه&zwnj;ی مشقش، تنها دارایی ارزش&zwnj;مند زندگی&zwnj;اش، زیر بغلش چسبیده بود و صدای سایش کاغذهای آن بر سینه&zwnj;اش، تنها نبض امیدی بود که هنوز می&zwnj;زد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">وقتی از آستانه&zwnj;ی در گلی خانه جدید گذشت، بوی دود، آهک و غبار خشم به مشامش خورد. &laquo;جمعه خان&raquo;، برادر ۲۸ ساله&zwnj;ی سمیر، با چهره&zwnj;ی کدر، ابروهای گره&zwnj;خورده و چشمانی که هنوز بوی خون و انتقام می&zwnj;داد، در گوشه حویلی ایستاده بود. کنار او، &nbsp;&quot;ماه&zwnj;گل&quot;زن اولش با نگاهی آکنده از کینه و بغض به مریم زل زده بود؛ نگاهی که می&zwnj;گفت این دختر، نه یک همسر؛ بلکه خون&zwnj;بهای سمیر کوچکی است که زیر خاک خفته است.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">مریم در کنج اتاق تاریک و نمور قرار گرفت. او زانوهایش را در آغوش کشید، لبه&zwnj;های جامه&zwnj;ی بزرگ و خاک&zwnj;آلود عیدی&zwnj; مادرش را روی پاهایش جمع کرد و دفترچه&zwnj;اش را به سینه فشرد. ذهن کوچکش کاملاً گنگ و گیج بود. او نمی&zwnj;دانست در این خانه جدید باید چه کند؛ چگونه رفتار کند، چگونه حرف بزند و اصلاً چطور با مردی زندگی کند که سایه&zwnj;ی سنگین خشم و داغ برادرش، بر تمام در و دیوار خانه&zwnj;اش سایه انداخته بود.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">تنها چیزی که مریم می&zwnj;دانست این بود که از امشب، کودکی&zwnj;اش برای همیشه در میان خاک&zwnj;های جاده&zwnj;ی دهکده جا مانده است.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><strong><span style="color:#c0392b"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">تاوان بی&zwnj;گناهی و آشیانه&zwnj;ی کینه:</span></span></span></span></span></strong></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">در خانه ارباب رجب، مادر مریم میان جامه و بالشت&zwnj;های جا مانده&zwnj;ی دخترش افتاده بود و چادرش را بر دهان می&zwnj;فشرد تا صدای شیونش دیوارها را نلرزاند. جگرش از دو سو می&zwnj;سوخت و خاکستر می&zwnj;شد؛ یک&zwnj;سو دختر ۱۳ ساله&zwnj;اش، آن برگه گل نارس که مثل گوسفند قربانی به مسلخ &laquo;بد&raquo; فرستاده شده بود، و سوی دیگر پسر نازدانه و خودخواهش، فرزاد، که چون شغالی ترسو گریخته بود و هیچ خبری از زنده&zwnj;بودن یا مردنش نداشت. مادر مانده بود با خانه&zwnj;ی خالی، پسری فراری و دختری که زنده به گور شده بود.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">در سوی دیگر قریه، در حویلی ملا جلیل، ریش&zwnj;سفیدان و مصلحانی که حکمِ این تاوان تلخ را بریده بودند، آخرین گیلاس&zwnj;های چای سبز را سر کشیدند. آن&zwnj;ها دستی به محاسن سپید خود کشیدند، &laquo;الحمدلله&raquo;ی از سر رفع تکلیف گفتند و عصازنان عازم خانه&zwnj;های</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;Arial&quot;,sans-serif">&zwnj;</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">شان شدند؛ بی&zwnj;خبر از آن&zwnj;که با رفتن&zwnj;شان، جهنمی خاموش را پشت سر به جا گذاشته&zwnj;اند.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">مریم مانده بود و یک بغل اندوه، و دنیایی از کینه و نفرت که از در و دیوار خانه بر سرش می&zwnj;بارید. مادر سمیر حتی حاضر نبود با او هم&zwnj;چشم شود؛ هر بار که رد پای مریم را بر خاک حویلی می&zwnj;دید، روی برمی&zwnj;گرداند، سپند دود می&zwnj;کرد و زیر لب نفرین می&zwnj;فرستاد.</span></span> <span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">زن بزرگ جمعه&zwnj;خان، مریم را تنها جامه&zwnj;ی کهنه برای رُفت&zwnj;وروبِ رنج&zwnj;های خانه می&zwnj;دید؛ برد&zwnj;ه&zwnj;ی زنده که وظیفه&zwnj;ی جز تحمل مرارت نداشت. در اتمسفر سنگین آن حویلی، مریم چون سایه&zwnj;ی وصله&zwnj;شده و بی&zwnj;گانه می&zwnj;نمود؛ موجودی که دیدنش یادآور فاجعه بود و حضورش بی&zwnj;اختیار دست&zwnj;ها را به نفرین و چشم&zwnj;ها را به دوری می&zwnj;کشاند، گویی تمام شومی آن جنایت در وجود معصومانه&zwnj;ی او تجسم یافته بود.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">نخستین کاری که مریم با دست&zwnj;های لرزانش انجام داد، پنهان کردن دفترچه مشقش بود. او با ترس و عجله، دفترچه و تکه&zwnj;پنسلش را میان بغچه&zwnj;ی پارچه&zwnj;ی لباس&zwnj;های نیم&zwnj;دار و مستعملش پیچید و در تاریک&zwnj;ترین کنج صندوقچه&zwnj;اش قایم کرد. دیگر خبری از مکتب، درس و آرزوهای روشن نبود؛ تمام دنیای او به چاردیواری نمور و دودی خلاصه شده بود.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">مریم، با همان جامه&zwnj;ی بزرگ و جاروصفت عیدی&zwnj; مادرش که در روز پسی&zwnj;بخت شدن&zwnj;اش به وی رسیده بود، جارو به دست گرفت. سعی می&zwnj;کرد کارهای عقب&zwnj;مانده&zwnj;ی خانه، از جارو کردن خاک حویلی تا شستن دیگ&zwnj;های سیاه را کم&zwnj;کم سرو سامان دهد تا شاید کمی از خشم زن اول کم کند؛ اما هر حرکتش با پچ&zwnj;پچ&zwnj;های تلخ و نگاه&zwnj;های آکنده از خشم پاسخ داده می&zwnj;شد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">تنها کسی که در آن حویلی، شعله&zwnj;ی باریکی از دلسوزی در دلش می&zwnj;سوخت، ملا جلیل پدر سمیر بود. او با بیل بر دوش و قامتی شکسته&zwnj;تر از همیشه، از کنج حویلی نگاهش می&zwnj;کرد. ملا جلیل داناتر از آن بود که نداند این طفل ۱۳ ساله هیچ گناهی در کشته&zwnj;شدن پسرش نداشته و تنها قربانی بی&zwnj;زبان یک رسم ناپسند و جهالت برادرش شده است. اما چه کند که سنت&zwnj;های سخت و حاکم بر جامعه و تحکم برادران خشم&zwnj;گین سمیر، دهان و دست او را بسته بود. او تنها نگاهش را با اندوهی سنگین به زمین می&zwnj;دوخت و آهی جگرسوز از سینه&zwnj;اش بیرون می&zwnj;داد؛ آهی برای پسری که زیر خاک رفته بود و دختری که بالای خاک، زنده در کفن پیچیده شده بود.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><strong><span style="color:#c0392b"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">تازیانه&zwnj;های خاموش بر پیکر تاوان:</span></span></span></span></span></strong></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">روزها می&zwnj;گذشتند، اما زمان در خانه ملا جلیل با ضرب&zwnj;آهنگ کینه و سوگ می&zwnj;پیمود. مراسم ختم قرآن برای سمیر، تا سومین جمعه و سپس روز چهلم، نه مرهمی بر داغ خانواده بود و نه تسلایی برای دهکده؛ بلکه هر جمعه و چهلم، نیشتری تازه بر روح و جان مریم می&zwnj;زد. با هر بار رفت&zwnj;وآمد همسایه&zwnj;ها، ضجه&zwnj;های تازه&zwnj;ی مادر سمیر و صدای تلاوت آیاتی که زیر سایه&zwnj;ی شوم انتقام به رسم قریه خوانده می&zwnj;شد، فضای خانه سنگین&zwnj;تر می&zwnj;گشت. سر هر شام، مادر سمیر دست به آسمان برمی&zwnj;داشت و با کلماتی سوزناک، خانواده&zwnj;ی ارباب رجب و فرزاد فراری را بددعا می&zwnj;کرد. این نفرین&zwnj;ها چون سرب داغ بر گوش&zwnj;های مریم فرود می&zwnj;آمد و امانش را می&zwnj;برید.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">خشم فروخورده&zwnj;ی اهل خانه، سوژه&zwnj;ی جز مریم برای تخلیه شدن نداشت. ماه گل زن بزرگ جمعه&zwnj;خان، کینه&zwnj;اش را در قالب شکنجه&zwnj;های پنهانی فرو می&zwnj;نشاند. بازوها و ساعدهای &zwnj;پوشیده از ورم و ران&zwnj;های کبود مریم، نشان از چندک&zwnj;های بی&zwnj;رحمانه&zwnj;ی داشت که ماه&zwnj;گل در خلوت مطبخ یا هنگام گداختن آتش در تنور از او می&zwnj;گرفت؛ خشونت&zwnj;هایی پنهان که زیر لباس&zwnj;های گشادش مخفی می&zwnj;ماند.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">دست&zwnj;های نازک و کوچک مریم، دست&zwnj;هایی که روزی تنها سنگینی تکه&zwnj;پنسل و دفترچه مشق برایش سنگینی می&zwnj;کرد، اکنون از شدت شستن دیگ&zwnj;های سیاه، خاکستر جمع&zwnj;کردن و گداختن آتش در تنور و اجاق داغ، آبله&zwnj;دار، زخمی و ترک&zwnj;خورده شده بود. گونه&zwnj;های لطیف</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;Arial&quot;,sans-serif">&zwnj;ا</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">ش و پشت شانه&zwnj;ها و پهلو هایش، زیر ضربات پس&zwnj;دستی، سیلی&zwnj;های ناگهانی و بریده کابل&zwnj;برق جمعه&zwnj;خان، سوسنی و نیلی می&zwnj;زد. مریم روزبه&zwnj;روز باریک&zwnj;تر، لاغرتر و شکسته&zwnj;تر می&zwnj;شد؛ نه غذای درستی به پیکر نحیف</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;Arial&quot;,sans-serif">&zwnj;ا</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">ش می&zwnj;رسید و نه رمقی برای استقامت داشت. آرزو، آینده و آرمان&zwnj;های کودکانه و معصومانه&zwnj;اش، همگی در سیاه</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;Arial&quot;,sans-serif">&zwnj;</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">چال این جهالت به خاک سپرده شده بودند.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">تراژدی هولناک&zwnj;تر، زمانی رخ می&zwnj;داد که تاریکی شب بر حویلی سایه می&zwnj;افکند و در اتاق بر روی خلوت&zwnj;های اجباری مریم و جمعه&zwnj;خان بسته می&zwnj;شد. جمعه&zwnj;خان به آن پیکر نحیف و ۱۳ ساله، هرگز به چشم یک همسر یا انسان نمی&zwnj;نگریست؛ برای او، مریم تنها غنیمتی از یک خصومت خونین و ابزاری برای فرونشاندن کینه، تحقیر دشمن و التیام غرور زخم&zwnj;خورده&zwnj;اش بود. او در تاریکی، خشم فروخورده&zwnj;اش از فرزاد و داغ برادرش را بر سر این طفل بی&zwnj;دفاع مثل یک حیوان خالی می&zwnj;کرد و با قساوتی جاهلانه، تسلط وحشیانه&zwnj;اش را به رخ می&zwnj;کشید.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">در آن شب&zwnj;های تاریک، تمکین اجباری و هم&zwnj;آغوشی تلخ که با کشیک&zwnj;ها و سرفه&zwnj;های بی&zwnj;تابانه و کینه&zwnj;توزانه ماه&zwnj;گل از پشت در بر مریم تحمیل می&zwnj;شد، شبیه تعرضی مداوم و کابوسی بی&zwnj;انتها بود؛ مواجهه&zwnj;ی عاری از ذره&zwnj;ی مهر و سراسر آمیخته به خشونت و خودخواهی. بی&zwnj;تابی&zwnj;ها، هراس و ناله&zwnj;های زیرلب و معصومانه&zwnj;ی مریم در زیر بار این تاوان سنگین، نه تنها دل سنگ جمعه&zwnj;خان را نرم نمی&zwnj;کرد؛ بلکه با ضربات سیلی، تهدید و لت&zwnj;وکوب در خفا خاموش می&zwnj;گشت.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">پیکر کوچک و آسیب&zwnj;دیده&zwnj;ی مریم پس از این شب&zwnj;های سیاه، چنان دچار شکستگی و دردهای التیام&zwnj;ناپذیر می&zwnj;شد که تا روزها راه رفتن، نشستن و حتی کشیدن بار کارهای حویلی برایش با رنجی طاقت&zwnj;فرسا همراه بود. او سحرگاهان، جان کوفته و روح پاره&zwnj;پاره&zwnj;اش را میان چادر کهنه&zwnj;اش جمع می&zwnj;کرد، در کنج مطبخ می&zwnj;خزید و هیچ پناهی جز اشک&zwnj;های ناپیدا و سکوتی مرگ&zwnj;بار نداشت.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">او مانند بوته&zwnj;ی خشکیده در مسیر بادهای مسموم دهکده ایستاده بود؛ جسمش کوفته و روحش زخمی، اما در عمق همان تاریکی و چشمان خیسش، هنوز جرقه&zwnj;ی مبهمی از زنده ماندن موج می&zwnj;زد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="color:#c0392b"><strong><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">زمستان سرد و حسرت دیدار:</span></span></span></span></strong></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">با حلول نخستین روزهای جدی زمستان، سرمای سوزان کوهستان&zwnj;های کشم بر غربت و تنهایی مریم تازیانه می&zwnj;زد. برف بنفش&zwnj;رنگ بر قله&zwnj;ها نشسته&zwnj; بود و باد سردی که از لابلای درزهای دیوار گلی می&zwnj;گذشت، استخوان&zwnj;های نحیف مریم را می&zwnj;سوزاند. او شب&zwnj;ها و روزها را زیر بار شکنجه&zwnj;های جسمی و روحی سپری می&zwnj;کرد، در حالی که دست&zwnj;های آبله&zwnj;دارش از شدت سرمای آب جوی و شست&zwnj;وشوی ظرف&zwnj;ها، سرخ و ترک&zwnj;خورده شده بود.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">در آن سوی قریه، غم و اندوه بی&zwnj; پایان امان مادر مریم را بریده بود. بیماری مرموزی چون خوره به جانش افتاده بود؛ داغ پسری فراری و سوز دختری زنده به گور شده، گوشت تنش را آب کرده و پوستش را به استخوان چسبانده بود. خبر وخامت حال مادر در میان پچ&zwnj;پچ&zwnj;های زنان دهکده پیچید، اما هیچ صدایی از این خبر به گوش مریم محبوس در مطبخ نرسید.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">شب&zwnj;هنگام، ملا جلیل پدر سمیر با جامه&zwnj;ی برف&zwnj;گرفته وارد حویلی شد. او که خبر بیماری جان&zwnj;کاه زن ارباب رجب را از بزرگان قریه شنیده بود، رو به جمعه&zwnj;خان و مادرش کرد و با لحنی قاطع گفت: &laquo;مریم باید فردا یک&zwnj;سر به خانه پدرش برود و مادرش را ببیند. اگر آن زن بمیرد و دخترش بالای سرش نباشد، فردا مضحکه&zwnj;ی قریه می&zwnj;شویم و طعن مردم آب&zwnj;رویمان را می&zwnj;برد.&raquo;</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">فریاد مخالفت جمعه&zwnj;خان و مادرش بلند شد. ماه&zwnj;گل، زن اول جمعه&zwnj;خان، با خشم به سمت مطبخ دوید؛ جایی که مریم زیر نور کم&zwnj;سوی چراغ موشی مصروف شستن دیگ&zwnj;های سیاه بود. ماه&zwnj;گل بالای سرش ایستاد و برای وارد کردن ضربه&zwnj;های نهایی بر روح زخمی مریم، با لحنی پر از طعنه و تحقیر گفت: &laquo;آن مادر مکار و حیله&zwnj;گرت خودش را به مریضی زده تا تو را ببیند! بگو بدانم، در پس پرده چه حیله&zwnj;ی چیده&zwnj;اید که می&zwnj;خواهی پایت را به آن خانه باز کنی؟&raquo;</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">شنیدن خبر بیماری مادر، چون صاعقه&zwnj;ی بر سر مریم فرود آمد. از یک&zwnj;سو بند دلش برای مادری که رو به احتضار بود گسست، و از سوی دیگر، آرزوی رهایی حتی چندساعته از آن حصار شوم در دلش جوانه زد. آن شب برای مریم تا سپیده&zwnj;دم پلک بر هم نیامد. او در تاریکی اتاق، میان بیم و امید می&zwnj;سوخت و بی&zwnj;صدا می&zwnj;گریست: آیا فردا واقعاً اجازه می&zwnj;دهند برود؟ آیا مادرش زنده است؟</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">با تمام مخالفت&zwnj;های شدید جمعه&zwnj;خان و زن اولش، هیچ&zwnj;کس حریف تحکم و سنت ریش&zwnj;سفیدی ملا جلیل نشد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">صبح فردا، مریم جامه&zwnj;ی گشاد، نیم&zwnj;رو و چرکینش را که بر اثر دود مطبخ و چربی دیگ&zwnj;ها رنگ و رخش به سیاهی زده بود بر تن کرد. او همراه ملا جلیل به راه افتاد. وقتی به نزدیکی خانه ارباب رجب رسیدند، ملا جلیل ایستاد و به مریم اشاره کرد که بقیه مسیر را تنها برود.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">مریم قدم بر خاک&zwnj;های یخ&zwnj;زده&zwnj;ی کوچه گذاشت. آفتاب بی&zwnj;رمق زمستان بر پیکر باریک، لاغر و خمیده&zwnj;اش می&zwnj;تابید. چهره&zwnj;اش چنان زرد، رنگ&zwnj;پریده و استخوانی شده بود که اگر کسی از اهالی قریه از کنارش می&zwnj;گذشت، به سختی باور می&zwnj;کرد این همان مریم ۱۳ ساله&zwnj;ی شاداب با چشمان چون انگور شمالی رسیده است. او شبیه سایه&zwnj;ی خاموش از میان غبار و برف می&zwnj;گذشت؛ سایه&zwnj;ی که به سمت آغوش مادری می&zwnj;رفت که شاید آخرین نفس&zwnj;هایش را می&zwnj;کشید.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="color:#c0392b"><strong><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">رازهای زیر چادر و حسرت خبر:</span></span></span></span></strong></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">وقتی مریم از آستانه&zwnj;ی در کهنه&zwnj;ی خانه پدر گذشت و وارد اتاق نمور شد، بوی ناجوری و بیماری به مشامش خورد. مادرش در کنج اتاق، شبیه مشتی استخوان پیچیده در چادر افتاده بود. اما همین&zwnj;که چشمان کم&zwnj;سوی مادر بر قامت مریم افتاد، گویی نوری ناگهانی در مردمک&zwnj;هایش درخشید؛ خونی تازه در رگ&zwnj;های سفیدشده&zwnj;اش دوید و برای اولین&zwnj;بار پس از شش ماه، لبان خشکیده&zwnj;اش به لبخندی تلخ شهادت داد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">مریم زانو زد و سرش را بر سینه&zwnj;ی خسته مادر گذاشت. مادر با دستانی لرزان سر و روی دخترش را نوازش می&zwnj;کرد و با صدایی که از ته چاه می&zwnj;آمد می&zwnj;پرسید: &laquo;مریم جان... دخترم... حال و روزت چطور است؟ با تو چه می&zwnj;کنند؟&raquo;</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">مریم تمام همّت خود را به کار بست تا بار غم بر دوش مادر نگذارد. او بغض جگرسوزش را فرو داد، لبخند دروغینی بر چهره نشان و با صدایی که سعی می&zwnj;کرد نلرزد گفت: &laquo;مادر جان، غصه نخور... همه&zwnj;چیز خوب است. ملا جلیل مرد مهربانی است، غذایم برپاست، کارهای خانه را می&zwnj;کنم و هیچ غمی ندارم... تو فقط زودتر خوب شو&raquo;؛ اما تن مریم، دروغ زبانش را رسوا می&zwnj;کرد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">آستین&zwnj;های جامه&zwnj;ی عیدی که شش ماه پیش نو و گل&zwnj;دار بود و اکنون از فرط دود مطبخ و چربی دیگ&zwnj;ها به سیاهی می&zwnj;زد، بالا رفت. ترک&zwnj;ها و آبله&zwnj;های درشت دست&zwnj;های باریکش، رد آزار کابل&zwnj;ها و سیلی&zwnj;های سرخ و نیلی جمعه&zwnj;خان بر صورت، پشت و پهلو و بناگوشش، و رد چندک&zwnj;های سیاه و کبود ماه&zwnj;گل که از زیر یقه بیرون زده بود، همگی گواهی زندگی ناانسانی و برده&zwnj;وار او در خانه جمعه&zwnj;خان بودند. مادر با دیدن این نشانه&zwnj;ها، لرزشی بر تنش افتاد و اشکی گرم از گوشه&zwnj;ی چشمش بر دست زخمی مریم چکید؛ او فهمید دخترش نه یک همسر، که یک &laquo;تاوان پردرد&raquo; است.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">در همین روزها، مامای مریم که خبر وخامت حال خواهرش را در پروان شنیده بود، سر رسید. او بی&zwnj;درنگ خواهر مریض</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;Arial&quot;,sans-serif">&zwnj;ا</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">ش را برای تداوی به کابل منتقل کرد تا جانش را از چنگال مرگ نجات دهد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">دو روز مهلت مریم مانند یک خواب کوتاه و شیرین به پایان رسید. او مجبور شد دوباره به حصار شوم خانه ملا جلیل برگردد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">کوچ مادر به کابل، جان او را نجات داد، اما برای مریم آغاز یک بی&zwnj;خبری آزاردهنده بود. مریم در مطبخ می&zwnj;سوخت و هیچ خبر خوب یا بدی از سلامت مادرش نداشت. گاهی که ملا جلیل از حویلی می&zwnj;گذشت، مریم با دست&zwnj;های کفی و چشمانی پر از التماس، آهسته می&zwnj;پرسید: &laquo;کاکا... از مادرم خبری نشد؟ زنده است؟&raquo;</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">اما پیش از آن&zwnj;که ملا جلیل دهان باز کند، صدای گوش&zwnj;خراش و بی&zwnj;رحم جمعه&zwnj;خان از کنج حویلی بلند می&zwnj;شد که با تحقیر می&zwnj;گفت: &laquo;اگر مادرت مرد، حتماً صدای شیونش را می&zwnj;شنوی و خبر می&zwnj;شوی! فعلاً سرت به دیگ و تنورت باشد و حواست را پرت این حرف&zwnj;ها نکن!&raquo;</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">مریم سرش را پایین می&zwnj;انداخت، تکه پنسل قایم&zwnj;شده&zwnj;اش در صندوقچه را در ذهن مرور می&zwnj;کرد و دوباره در تاریکی مطبخ، میان دود، شستن دیگ&zwnj;ها را ادامه می&zwnj;داد؛ در حالی که قلب&zwnj;اش میان کابل و دهکده &laquo;ده&zwnj;پایان&raquo; پرپر می&zwnj;زد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="color:#c0392b"><strong><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">همدم خردسال در قلمرو کینه:</span></span></span></span></strong></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">در میان آن&zwnj;همه عدوات و خشم که فضای خانه را مسموم کرده بود، جوانه کوچک و غیرمنتظره&zwnj;ی از مهر رویید. &laquo;حسنا&raquo;، دختر هفت&zwnj;هشت&zwnj;ساله&zwnj;ی جمعه&zwnj;خان، که سال گذشته تازه صنف اول مکتب را شروع کرده بود، تنها کسی بود که نگاهش به مریم بوی دشمنی نمی&zwnj;داد. مریم، در میان فاصله&zwnj;ی کوتاه بین کارهای طاقت&zwnj;فرسای خانه از شستن دیگ&zwnj;ها تا گداختن تنور در گوشه&zwnj;ی از مطبخ، دور از چشم بقیه، صبورانه دست حسنا را می&zwnj;گرفت و الفبا و مشق&zwnj;های مکتب&zwnj;اش را با او تمرین می&zwnj;کرد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">برای مریم، حسنا جلیقه&zwnj;ی نجاتی بود در دریای تنهایی. او در چشمان معصوم و نگران این دخترک، یاد و سیمای خواهر ۵ ساله&zwnj;اش، &laquo;پری&raquo;، را می&zwnj;دید. حسنا کم&zwnj;کم نه تنها شاگرد خلوت&zwnj;های مریم؛ بلکه تنها همدم، همراز و محرم دردهای او شد. مریم رازهای مکتوم، دلتنگی&zwnj;های مادرش و حسرت دفترچه مشقش را در گوش حسنا پچ&zwnj;پچ می&zwnj;کرد و دخترک با هوش کودکانه&zwnj;اش، مرهمی بر زخم&zwnj;های روح مریم می&zwnj;گذاشت.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">اما این آشتی معصومانه زیر ذره&zwnj;بین تیز و کینه&zwnj;توزانه&zwnj;ی ماه&zwnj;گل، مادر حسنا، بود. ماه&zwnj;گل هر بار که صحبت یا نزدیکی حسنا به مریم را می&zwnj;دید، چشمانش سرخ می&zwnj;شد و دخترک را با تهدید و سیلی دور می&zwnj;کرد: &laquo;به آن موجود شوم نزدیک نشو! او خون کاکایت را خورده و آمده تا خانه ما را به باد دهد!&raquo;</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">با این همه، بند وابستگی حسنا به مریم محکم&zwnj;تر از آن بود که با تهدیدهای مادرش بگسلد. دخترک که می&zwnj;دید مریم چطور از گرسنگی ضعیف و باریک شده و سهم غذایش نان خشک است، دست به فداکاری&zwnj;های کوچک؛ اما بزرگی می&zwnj;زد. حسنا هنگام ظهر، کاسه&zwnj;ی غذایش را از مادرش می&zwnj;گرفت، با زرنگی سهم بیش</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;Arial&quot;,sans-serif">&zwnj;</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">تری برای خود می&zwnj;طلبید، اما تمامش را نمی&zwnj;خورد. او در شلوغی حویلی یا زمانی که ماه&zwnj;گل حواس&zwnj;اش نبود، تکه&zwnj;گوشت&zwnj;های که پس از مدت های طولانی نصیب اش می&zwnj;شد، با هزارن دل و نادل کودکانه یا لقمه&zwnj;های نان نرم را زیرگوشه چادرش قایم می&zwnj;کرد و مخفیانه به مطبخ می&zwnj;رساند تا به دست&zwnj;های آبله&zwnj;دار مریم بدهد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">هرچند تمام این رفت&zwnj;وآمدهای پنهانی، چون بازی روی لبه&zwnj;ی تیغ بود؛ چرا که سایه&zwnj;ی سنگین ماه&zwnj;گل و نگاه&zwnj;های شکاک&zwnj;اش بر تمام رفتارهای دخترک سنگینی می&zwnj;کرد و مریم هر لحظه نگران بود که این مهربانی کودکانه، تازیانه&zwnj;ی تازه&zwnj;ی بر تن حسنا یا خودش فرود آورد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="color:#c0392b"><strong><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">مژده&zwnj;ی بهاری و سایه&zwnj;ی شوم حاملگی:</span></span></span></span></strong></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">زمستان سخت و نفس&zwnj;گیر کشم، کم&zwnj;کم جایش را به نوبهار می&zwnj;داد؛ یخ&zwnj;های کوهسار می&zwnj;گداخت و شکوفه&zwnj;های سپید بر شاخه&zwnj;های عریان پدیدار می&zwnj;شدند. اما برای مریم، بهار هیچ روشنی و امیدی به همراه نداشت؛ چراگاه دل او هم&zwnj;چنان زیر برفی دائمی و سوزان محبوس بود.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">در میان آن روزهای خاکستری و سرد زمستان، جرقه&zwnj;ی کوچک تنهایی&zwnj;اش را شکافت. روزی در یکی از روزهای زمستان، حسنا مخفیانه از حویلی بیرون زده بود که دختر همسایه را دید؛ همان دختری که تازه از خانه مامای خود که در نزدیکی خانه ارباب رجب بود بازگشته بود. حسنا با هوش و محبتی کودکانه، احوال مادر مریم را جویا شد و وقتی شنید مادر مریم در کابل تداوی شده و بهبود یافته است، مانند پرنده&zwnj;ی پرکشان به مطبخ دوید. دخترک سرش را به گوش مریم نزدیک کرد و با صدایی لرزان از شوق گفت: &laquo;مریم جان... میگه مادرت خوب شده! کاملاً صحتمند است، من از دختر همسایه شنیدم!&raquo; این خبر چون قطره&zwnj;ی آب بر لب&zwnj;های تشنه&zwnj;ی مریم فرود آمد و بارقه&zwnj;ای از جان به پیکر خسته&zwnj;اش بخشید.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">اما با رسیدن بهار، روی</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;Arial&quot;,sans-serif">&zwnj;</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">داد تازه&zwnj;ی جسم نحیف مریم را در هم شکست. او متوجه شد که حالت بدنش تغییر کرده است. بوی غذای چرب، سرخ کردن روغن و دود مطبخ حالت تهوع و دلبدی شدیدی در او ایجاد می&zwnj;کند و وجودش پر از تمایل به غذاهای ترش و تند شده بود. مریم ۱۴ ساله، در میان ترس و بی&zwnj;خبری، دریافت که باردار شده است. او راز را در سینه قایم کرد و حتی به حسنا هم چیزی نگفت. وقتی حسنا با نگرانی می&zwnj;پرسید چرا رنگت پریده و استفراغ می&zwnj;کنی، مریم سرش را پایین می&zwnj;انداخت و می&zwnj;گفت: &laquo;چیزی نیست حسنا جان... فقط کمی مریضم.&raquo;</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">زیادی نگذشت که ماه&zwnj;گل با چشمان تیز و کینه&zwnj;توزش متوجه دلبدی&zwnj;ها و حالت&zwnj;های مریم شد. بارداری مریم، شعله&zwnj;ی حسادت و کینه را در دل ماه&zwnj;گل به جهنمی کشنده بدل کرد. ماه&zwnj;گل که خود صاحب چهار دختر بود و پسری به دنیا نیاورده بود، وجود جنین در شکم مریم را تهدیدی مستقیم برای جای</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;Arial&quot;,sans-serif">&zwnj;</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">گاه خود می&zwnj;دید. او نگران بود که با به دنیا آمدن این کودک، نگاه&zwnj;ها به مریم تغییر کند. از آن روز به بعد، نیش و کنایه&zwnj;های ماه&zwnj;گل به جمعه&zwnj;خان بیش</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;Arial&quot;,sans-serif">&zwnj;</span></span><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">تر شد و تازیانه&zwnj;ی زبان و رفتارش بر تن مریم، دوچندان گشت.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="color:#c0392b"><strong><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">دیدار نیمه&zwnj;کاره و رو به زوال رفتن تن:</span></span></span></span></strong></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">حدود دو ماه از بارداری مریم می&zwnj;گذشت. او چنان لاغر و استخوانی شده بود که شکم اندک&zwnj; برآمده&zwnj;اش زیر جامه&zwnj;های گشاد و کهنه گم می&zwnj;شد. یک روز آفتابی بهار، با هم&zwnj;دستی و مراقبت حسنا، مریم توانست برای ساعتی پنهانی از در حویلی بیرون بزند و خود را به خانه مادرش برساند مادری که چندی قبل از کابل برگشته بود و هنوز هم&zwnj;دیگر را ندیده بود.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">دیدار مادر و دختر، آمیخته به اشک و ترس بود. مادر با دیدن چهره&zwnj;ی زرد و جسم آب&zwnj;شده&zwnj;ی مریم متوجه بارداری او شد. با عجله و دست&zwnj;پخت مادری، آشک دست&zwnj;ساز که مریم دوست داشت برایش پخت. اما مریم، از ترس لو رفتن و قصاص جمعه&zwnj;خان و ماه&zwnj;گل، لقمه&zwnj;ها را با اضطراب فرو می&zwnj;داد. او حتی نتوانست غَذایش را تمام کند؛ نیمه&zwnj;خورده، با دلی پر از ترس و چشمانی خیس، مادرش را در آغوش کشید و شتابان به طرف جهنم خانه جمعه&zwnj;خان بازگشت.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">با گذشت ماه&zwnj;ها، فشار کارهای شاقه، سوءتغذیه و آزار و اذیت&zwnj;های روزمره، رمق حیات را از تن مریم کشید. او به چهارماهگی بارداری رسیده بود، اما بدنش شبیه سایه&zwnj;ی لرزان بود که با نسیمی فرو می&zwnj;ریخت.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><strong><span style="color:#c0392b"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">تنور خشم و پرواز بی&zwnj;صدا:</span></span></span></span></span></strong></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">در یک روز گرم تابستان، وقتی خورشید بر سقف گلی مطبخ می&zwnj;تاخت، درد جان&zwnj;کاهی در زیر شکم مریم پیچید. بدنش غرق عرق سرد شد و زانوهایش لرزید. اما مریم اجازه نداشت دست از کار بکشد؛ تنور باید برای نشاندن نان چاشت گداخته می&zwnj;شد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">مریم خمیرها را برمی&zwnj;داشت و کنار تنور روشن ایستاده بود. درد شکم لحظه&zwnj;به&zwnj;لحظه شدیدتر می&zwnj;شد و چشمانش سیاهی می&zwnj;رفت. ناگهان سرش چرخید، هوش از سرش پرید و پیکر نحیفش به زمین افتاد. هنگام سقوط، دست راستش درست در دهانه&zwnj;ی سرخ و داغ تنور فرود آمد و بر لبه&zwnj;ی سوزان آن سوخت.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">دقایقی بعد، حسنا که تازه از مکتب برگشته بود، برای دیدن مریم به مطبخ آمد. او با صحنه&zwnj;ی هولناک مواجه شد: مریم بی&zwnj;هوش بر خاک افتاده بود، بوی گوشت سوخته&zwnj;ی دستش فضا را گرفته بود و کف و پنجه&zwnj;های دستش بر لبه&zwnj;ی تنور جزغاله شده بود. حسنا با جیغ و فریاد به صحن حویلی دوید: &laquo;مادر! مادر! مریم بیهوش شده... دستش سوخته!&raquo;</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">ماه&zwnj;گل با بی&zwnj;اعتنایی و خون&zwnj;سردی تمام پوزخندی زد و گفت: &laquo;هیچ&zwnj;چیزش نمی&zwnj;شود! دختره&zwnj;ی بدبخت حقش است... خودش را به مریضی و بی&zwnj;هوشی زده تا کار نکند!&raquo;</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">وقتی ماه&zwnj;گل بالاخره با کراهت وارد مطبخ شد، دید که مریم غرق در خون است. خون&zwnj;ریزی شدیدی ناشی از سقط جنین آغاز شده بود. اما هیچ داکتری در قریه نبود، کلینیک ولسوالی فرسنگ&zwnj;ها دورتر در مسیر کوهستانی قرار داشت و هیچ&zwnj;کس در آن خانه قصد نداشت برای نجات جان یک قربانی (خون&zwnj;بها) قدمی بردارد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">ساعت&zwnj;ها گذشت. مریم در سکوت مطبخ، میان سوزش دست سوخته و درد گسستن پیوند فرزندش، آخرین نفس&zwnj;هایش را به آسمان تموز بخشید. چشمان سیاهش برای همیشه بر سقف دودی مطبخ بسته شد.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right">&nbsp;</p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="color:#c0392b"><strong><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">خاکستر تاوان و عذاب وجدان:</span></span></span></span></strong></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">خبر بی&zwnj;هوش شدن مریم به گوش مادرش رسید. مادر بی&zwnj;صبرانه و پای&zwnj;برهنه خود را به خانه ملا جلیل رساند، اما زمانی رسید که دیگر دیر شده بود. او با بدن بی&zwnj;روح، نحیف و استخوانی دختر ۱۳-۱۴ ساله&zwnj;اش مواجه شد که دست راستش جزغاله و سیاه شده بود. شیون مادر، در و دیوار قریه&zwnj;ی ده&zwnj;پایان را لرزاند.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">&nbsp;فردای آن روز در قبرستان نزدیک خانه ملا جلیل، دو تپه خاک تازه در نزدیکی هم قرار گرفت: یکی متعلق به سمیر کودک که ناخواسته و از روی خودخواهی و حماقت فرزاد قربانی شد، و دیگری متعلق به مریم که با عمد، کینه، انتقام&zwnj;جویی و مصلحت&zwnj;اندیشی سفیدریشان در یک خانواده نخل زندگی اش طی گشت. اکنون دو مادر بر فراز این دو قبر با فاصله یک سال به سوگ نشسته&zwnj;اند؛ سوگ دو قربانی بی&zwnj;گناه یک رسم شوم.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">با رفتن مریم، حسنا تنها همدم، مربی و محرم راز خود را برای همیشه از دست داد. او اکنون در خانه&zwnj;ی خاموش، زیر اخم&zwnj;های تلخ پدر و مادرش، با حسرت خنده&zwnj;ها و مشق&zwnj;های پنهانی مریم روزگار می&zwnj;گذراند و هر بار که به تنور مطبخ نگاه می&zwnj;کند، اشک بر گونه&zwnj;هایش جاری می&zwnj;شود.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right"><span style="font-size:11pt"><span style="font-family:Calibri,sans-serif"><span style="font-size:12.0pt"><span style="font-family:&quot;B Nazanin&quot;">بزرگان، ملاها و مصلحانی که روزی حکم به &laquo;بد دادن&raquo; مریم داده بودند، اکنون با دیدن آن دو قبر کنار هم، دچار عذابی عمیق و وجدانی سرشار از شرم شده&zwnj;اند. آن&zwnj;ها فهمیدند صلح و آشتی&zwnj; که بر پایه&zwnj;ی معامله&zwnj;ی جان و شرف یک کودک بنا شود، فرجامی جز جلیقه&zwnj;ی آتش و ننگ برای کل قریه به همراه نخواهد داشت.</span></span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right">&nbsp;</p>

ادامه مطلب »
news روایت
روایت شماره (2) ماجرایی ناپدید شدن عجیب مجسمه‌ها و آثار باستانی موزیم ملی کابل و کشف دوباره آن‌ها
September 11, 2026 13 نمایش نظرات

<p><span style="color:#c0392b"><span style="font-size:16px"><strong>روایت شماره (2)</strong></span></span></p> <p><span style="color:#c0392b"><span style="font-size:16px"><strong>ماجرایی ناپدید شدن عجیب مجسمه&zwnj;ها و آثار باستانی موزیم ملی کابل و کشف دوباره آن&zwnj;ها</strong></span></span></p> <p><br /> انتقال مخفیانه به هوتل کابل (سال ۱۹۹۴)<br /> در جریان جنگ&zwnj;های داخلی، بخش زیادی از تعمیر موزیم ملی کابل به ویرانه تبدیل شده بود و موزیم هیچ&zwnj;گونه برق یا آب نل نداشت. اما در سال ۱۹۹۴، در جریان یک آتش&zwnj;بس کوتاه&zwnj;مدت، پرسونل و کارمندان موزیم که ماه&zwnj;ها بود در میان شعله&zwnj;های جنگ معاش دریافت نکرده بودند، با چراغ&zwnj;های الکین/ اریکین به این تعمیر رخصت&zwnj;شده بازگشتند. آن&zwnj;ها حدود ۵۰۰ صندوق، ظرف پلاستیکی فلزی و قطی بزرگ را با هزاران اثر باستانی پر کردند و مخفیانه این آثار را برای محافظت و نگهداری، به هوتل کابل (که اکنون به نام هوتل کابل سرینا یاد می&zwnj;شود) انتقال دادند.</p> <p>هجوم طالبان و تخریب آثار (سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۱)<br /> وقتی طالبان در سال ۱۹۹۶ کنترل کابل را به دست گرفتند، جنگ&zwnj;ها کاهش یافت، اما این رژیم بزرگ&zwnj;ترین صدمه را به آثار باستانی کشور وارد کرد؛ آن&zwnj;ها هر چیزی را که ضد اسلامی فکر می&zwnj;کردند، نابود می&zwnj;کردند. در یک اقدام تخریبی که در مارچ سال ۲۰۰۱ جهان را تکان داد، قوماندانان طالبان در اطراف مجسمه&zwnj;های بودای بامیان که زمانی بلندترین مجسمه&zwnj;های بودای جهان بودند، مواد منفجره جابجا کردند و این سازه&zwnj;های سه&zwnj;هزار ساله را که از سنگ&zwnj;های ریگی ساخته شده بودند، در ولایت بامیان منفجر کردند. با این حال، در مورد تخریباتی که در داخل موزیم ملی صورت گرفت، معلومات کمتری در دست است.<br /> در فبروری سال ۲۰۰۱، مقامات طالبان خواستار ورود به تحویل&zwnj;خانه&zwnj;ها و زیرزمین&zwnj;های موزیم شدند. آن&zwnj;ها شروع به شکستن هر اثر باستانی کردند که به شکل انسان یا حیوان بود و به باور آن&zwnj;ها توهین به اسلام پنداشته می&zwnj;شد؛ آن&zwnj;ها این کار را با تبر و پتک انجام می&zwnj;دادند. این هجوم&zwnj;ها ادامه یافت و تا پایان آن، هزاران اثر گران&zwnj;بها و بی&zwnj;قیمت که قدمت چند هزار ساله داشتند، نابود شدند.</p> <p>یکی از کارمندان موزیم که خود را با نام مستعار &laquo;محمد عاصف&raquo; معرفی کرده (چون باور دارد به خاطر کمک به نجات این آثار از دست طالبان در آن سال&zwnj;ها، هنوز هم جانش در خطر است) می&zwnj;گوید: &laquo;آن&zwnj;ها به موزیم می&zwnj;آمدند و بسیاری از مجسمه&zwnj;های تاریخی را که در صالون&zwnj;های نمایش و گدام&zwnj;ها داشتیم، از جمله مجسمه&zwnj;های بودایی را که غیر اسلامی می&zwnj;دانستند، با پتک خرد می&zwnj;کردند.&raquo;<br /> در طول ۴۰ سال گذشته، کارمندان موزیم بارها آثار باستانی را پنهان کرده و نجات داده&zwnj;اند تا آن&zwnj;ها را از نابودی حفظ کنند. عاصف در طول این ۴۰ سال با موزیم کار کرده است، به جز یک وقفه کوتاه در زمان جنگ شوروی در افغانستان که مجبور شد از کشور فرار کند؛ چرا که مجاهدین باور داشتند او طرفدار کمونیست&zwnj;ها است. عاصف می&zwnj;گوید: &laquo;وقتی دوباره به افغانستان برگشتم، چیز زیادی از موزیم باقی نمانده بود. ما تلاش کردیم همان مقدار کمی را که از جنگ جان سالم به در برده بود نجات دهیم، اما در نهایت طالبان آمدند و آن&zwnj;ها را نیز نابود کردند.&raquo;<br /> آقای رحیمی، یکی دیگر از مسوولان، تایید می&zwnj;کند که آن&zwnj;ها نمی&zwnj;توانستند ایستاده بمانند و تماشاگر نابودی تاریخ کشورشان باشند. عاصف و همکارانش تکه&zwnj;های شکسته و خرد شده&zwnj;ی را که پس از هر بار هجوم طالبان باقی می&zwnj;ماند، جمع&zwnj;آوری می&zwnj;کردند و آن&zwnj;ها را در اطراف موزیم پنهان می&zwnj;کردند. رحیمی می&zwnj;گوید: &laquo;به خاطر تلاش&zwnj;های هم&zwnj;کاران ما در آن زمان که این قطعات را با جمع&zwnj;آوری بخش&zwnj;های شکسته&zwnj;شان نجات دادند و آن&zwnj;ها را زیر کثافات یا در اتاق&zwnj;هایی که طالبان جستجو نمی&zwnj;کردند پنهان کردند، ما اکنون قادر هستیم بخشی از این تاریخ را بازسازی کنیم.<br /> امروز، مجموعه اصلی که کارمندان آن را نجات داده بودند، از زمان بازگشایی مجدد موزیم در سال ۲۰۰۴ به نمایش گذاشته شده است. در حال حاضر، یک تیم کوچک از متخصصان افغان و بین&zwnj;المللی به رهبری یک مرمت&zwnj;کار به نام فابیو کلمبو و با حمایت انستیتوت شرقی پوهنتون شیکاگو، کار روی بازسازی بسیاری از این آثار باستانی را که عاصف و کارمندان موزیم از نزد طالبان پنهان کرده بودند، آغاز کرده&zwnj;اند. این پروژه که بخشی از یک مشارکت بزرگ&zwnj;تر میان این انستیتوت و موزیم ملی است و از سوی وزارت خارجه ایالات متحده حمایت مالی می&zwnj;شود، هدفش کنار هم چسباندن حدود ۲۵۰۰ مجسمه بودا و قطعات خشتی (سفالی) از کلک&zwnj;سیون موزیم است.&nbsp;<br /> تمرکز این پروژه بیش&zwnj;تر روی منطقه &laquo;هَدّه&raquo; است؛ یک مرکز پررونق بودایی که حدود ۲۵۰۰ سال قبل در افغانستان وجود داشت.</p> <p>به گفته آقای رحیمی، فرانسوی&zwnj;ها در ابتدا نزدیک به ۲۰,۰۰۰ مجسمه بودا را از منطقه هَدّه در دهه ۱۹۳۰ حفاری و کشف کرده بودند. بخشی از این یافته&zwnj;ها به فرانسه انتقال یافت و مابقی در کابل به نمایش گذاشته شد که سرانجام در سال ۲۰۰۱ توسط طالبان تخریب گردید. رحیمی می&zwnj;گوید: &laquo;ما هیچ&zwnj;وقت تعداد دقیق آن&zwnj;ها را نخواهیم دانست، چون اسناد و مدارک آن&zwnj;ها را در دست نداریم؛ این اسناد نیز در جریان جنگ&zwnj;های داخلی و رژیم طالبان از بین رفته&zwnj;اند<br /> چند سند مربوط به دهه&zwnj;های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در زیرزمین موزیم پیدا شده است که تا حدودی راهنمایی تصویری برای متخصصان فراهم می&zwnj;کند تا قطعات عتیقه را کنار هم بچینند، اگرچه این معلومات بسیار کم است. کلمبو می&zwnj;گوید: &laquo;این کار درست مثل این است که بخواهید تکه&zwnj;های ۳۰ پازل مختلف را که همگی با هم مخلوط و در یک&zwnj;جا انداخته شده&zwnj;اند، بدون داشتن عکس روی جعبه&zwnj;ها، کنار هم بچینید.&raquo; با این حال، این تیم از جمله کارشناسانی مانند شیرزالدین سیفی که روی قطعات ۲۵۰۰ ساله کار می&zwnj;کند، مصمم است تا جایی که امکان دارد مجسمه&zwnj;های بیش&zwnj;تری را ترمیم و بازسازی کند. این پروژه چهارساله قرار است به یک نمایش&zwnj;گاه بزرگ در موزیم ملی کابل ختم شود.</p> <p>&nbsp;</p> <p>لینک محتوای صوتی این روایت</p> <p>&nbsp;https://youtu.be/oUkwK-2_KUc</p>

ادامه مطلب »
news روایت
بزرگ‌ترین سرقت هنری تاریخ؛ روایت بازرس ارشد آنتونی آموره
September 09, 2026 114 نمایش نظرات

<p><strong>بزرگ&zwnj;ترین سرقت هنری تاریخ؛ روایت بازرس ارشد آنتونی آموره</strong></p> <p>&nbsp;</p> <p>شبی از شب&zwnj;های ماه مارچ بود. کمی از ساعت یک بامداد گذشته بود و شهر بوستون آمریکا در آرامش شبانه فرو رفته بود. در آن سوی شهر، موزیم مشهور &laquo;ایزابلا استوارت گاردنر&raquo; در سکوت و تاریکی قرار داشت؛ موزیمی که مجموعه&zwnj;ای کم&zwnj;نظیر از آثار هنری ارزشمند جهان را در خود جای داده بود.</p> <p>در آن شب، دو محافظ جوان در اتاق نگهبانی طبقۀ پایین موزیم مشغول انجام وظیفه بودند. همه&zwnj;چیز عادی به نظر می&zwnj;رسید تا این&zwnj;که زنگ دروازۀ اصلی به صدا درآمد.</p> <p>وقتی محافظان از طریق دستگاه ارتباطی پرسیدند چه کسی پشت دروازه است، دو مرد خود را مأمور پولیس معرفی کردند. آن&zwnj;ها گفتند گزارشی دربارۀ ایجاد مزاحمت و بی&zwnj;نظمی در اطراف موزیم دریافت کرده&zwnj;اند و برای بررسی موضوع باید وارد ساختمان شوند.</p> <p>محافظان، برخلاف مقررات سخت&zwnj;گیرانۀ امنیتی، دروازه را باز کردند.</p> <p>همین اشتباه، آغاز یکی از بزرگ&zwnj;ترین سرقت&zwnj;های هنری تاریخ شد.</p> <p>دو مرد به محض ورود، اسلحه&zwnj;های خود را بیرون کشیدند و مشخص شد که آن&zwnj;ها پولیس واقعی نیستند. دزدان، دو محافظ را خلع سلاح کردند، چشم و دهان&zwnj;شان را با نوار چسپ بستند و دست&zwnj;های&zwnj;شان را با دست&zwnj;بند محکم کردند. سپس هر یک از محافظان را در نقطه&zwnj;ای جداگانه در زیرزمین، به لوله بستند.</p> <p>اکنون موزیم در اختیار کامل دزدان قرار داشت.</p> <p>نکتۀ عجیب این بود که آن&zwnj;ها هیچ عجله&zwnj;ای نداشتند. می&zwnj;دانستند تا صبح کسی متوجه حضورشان نخواهد شد. به همین دلیل، با آرامش کامل در میان اتاق&zwnj;ها حرکت می&zwnj;کردند و آثار مورد نظر خود را انتخاب می&zwnj;کردند.</p> <p>ساعت یک و چهل&zwnj;وهشت دقیقۀ بامداد، دستگاه&zwnj;های تشخیص حرکت نشان دادند که دزدان وارد طبقۀ دوم و اتاق هلندی شده&zwnj;اند. هدف اصلی آن&zwnj;ها در این بخش، آثار هنرمندان مشهور هلندی، به&zwnj;ویژه رامبراند، بود.</p> <p>دزدان مستقیماً به سراغ نقاشی&zwnj;ها رفتند. آن&zwnj;ها با تیغ، پردۀ چند اثر را از داخل قاب&zwnj;های طلایی بریدند و نقاشی&zwnj;ها را از دیوار جدا کردند.</p> <p>یکی از مهم&zwnj;ترین آثار سرقت&zwnj;شده، تنها نقاشی دریایی شناخته&zwnj;شده&zwnj;ای بود که رامبراند در طول زندگی خود خلق کرده بود؛ اثری بسیار ارزشمند که جایگاه ویژه&zwnj;ای در تاریخ هنر داشت.</p> <p>دزدان نقاشی دیگری را نیز با خود برداشتند؛ تصویری از کوهستان و آسمانی ابری. آنان تصور می&zwnj;کردند این اثر نیز متعلق به رامبراند است؛ زیرا در فهرست&zwnj;های قدیمی موزیم چنین ثبت شده بود. اما سال&zwnj;ها پیش از سرقت، پژوهشگران هنری به این نتیجه رسیده بودند که نقاشی مذکور در واقع اثر یکی از شاگردان رامبراند بوده است.</p> <p>در همان اتاق، اثر دیگری قرار داشت که ارزش و شهرت آن حتی بیشتر بود: &laquo;کنسرت&raquo;، اثر یوهانس ورمیر.</p> <p>ورمیر هنرمند بسیار کم&zwnj;کاری بود و تنها حدود ۳۶ اثر از او در جهان شناخته شده است. به همین دلیل، هر نقاشی او ارزش تاریخی و هنری فوق&zwnj;العاده&zwnj;ای دارد.</p> <p>دزدان شیشۀ قاب را شکستند، پردۀ نقاشی را بیرون کشیدند و قاب شکسته را روی زمین رها کردند.</p> <p>اما سرقت به همین&zwnj;جا ختم نشد.</p> <p>آن&zwnj;ها چشم&zwnj;شان به یک ظرف برنزی باستانی چینی افتاد که به یک میز متصل بود. دزدان برای جدا کردن آن، پارچۀ روی میز را بریدند و با ضربه زدن به پایۀ فلزی سنگین، سرانجام ظرف را از جای خود جدا کردند.</p> <p>در این میان، رفتار دزدان گاهی عجیب و حتی خنده&zwnj;آور به نظر می&zwnj;رسید.</p> <p>یکی از آن&zwnj;ها بالای یک کابینت چوبی رفت و حدود پنج دقیقه تلاش کرد تا پیچ&zwnj;های یک اثر کوچک سیاه&zwnj;وسفید از رامبراند را باز کند؛ اثری که تقریباً به اندازۀ یک مُهر پستی بود.</p> <p>پنج دقیقه برای باز کردن یک اثر کوچک هنری، زمان زیادی به نظر می&zwnj;رسید؛ مخصوصاً در یک سرقت که هر لحظه ممکن بود مأموران از راه برسند.</p> <p>سپس دزدان به سراغ یک تصویر بزرگ از چهرۀ خودِ رامبراند رفتند. یکی از آن&zwnj;ها تابلو را از دیوار پایین آورد و آن را به صندوقچه&zwnj;ای تکیه داد؛ اما در جریان سرقت، حواس&zwnj;شان پرت شد و در نهایت آن نقاشی را با خود نبردند.</p> <p>حتی در یک مورد دیگر نیز اشتباه عجیبی رخ داد. دزدان به جای خودِ نقاشی، تختهٔ چوبی پشت آن را جدا کردند و با خود بردند و اصل نقاشی همچنان در موزیم باقی ماند.</p> <p>پس از آن، دزدان از یکدیگر جدا شدند و هر کدام برای جست&zwnj;وجوی آثار دیگر به بخش&zwnj;های مختلف موزیم رفتند.</p> <p>یکی از آن&zwnj;ها وارد گالری کوچکی با دیوارهای سرخ شد. در آنجا ده&zwnj;ها اثر ارزشمند وجود داشت؛ اما او بدون توجه به بسیاری از آن&zwnj;ها، مستقیماً به سراغ پنج طرح ظریف از هنرمند فرانسوی، ادگار دگا، رفت که درون یک کابینت قفل&zwnj;شده قرار داشتند.</p> <p>او شیشۀ کابینت را شکست و طرح&zwnj;ها را برداشت.</p> <p>سپس چشمش به یک پرچم قدیمی و قاب&zwnj;شده مربوط به سربازان ناپلئون بناپارت افتاد. تلاش کرد پیچ&zwnj;های قاب را باز کند؛ اما وقتی متوجه شد این کار زمان زیادی می&zwnj;گیرد، از آن منصرف شد.</p> <p>با این حال، پیش از ترک اتاق، شیشه&zwnj;های شکسته را پاک کرد و پیچ&zwnj;های قاب را داخل یک ظرف پر از ریگ انداخت؛ ظرفی که برای خاموش کردن آتش در گوشۀ اتاق قرار داشت.</p> <p>حتی یک عقاب کوچک برنزی را نیز از بالای پرچم جدا کرد و در جیب خود گذاشت. جالب این&zwnj;جاست که کارکنان موزیم تا روز بعد متوجه ناپدید شدن این عقاب نشدند.</p> <p>دزدان هنگام بازگشت از اتاق&zwnj;های موزیم، از بخش ایتالیایی عبور کردند. در این قسمت، دو خرس برنزی باستانی چینی روی قفسه&zwnj;ها قرار داشتند؛ آثاری که از نظر تاریخی و هنری ارزش بسیار بالایی داشتند.</p> <p>اما دزدان، بدون آن&zwnj;که بدانند این آثار چه ارزشی دارند، به&zwnj;سادگی از کنارشان گذشتند.</p> <p>سرانجام، ساعت دو و چهل&zwnj;وپنج دقیقۀ بامداد شد.</p> <p>دزدان با ۱۳ اثر هنری ارزشمند از موزیم خارج شدند، سوار موتر خود شدند و در تاریکی شب ناپدید شدند.</p> <p>آن&zwnj;ها در مجموع ۸۱ دقیقه داخل موزیم بودند.</p> <p>هشتاد و یک دقیقه!</p> <p>در حالی که بیشتر سرقت&zwnj;های هنری معمولاً در چند دقیقه انجام می&zwnj;شود، این دو سارق تقریباً یک ساعت و نیم فرصت داشتند و با آرامش در میان گالری&zwnj;ها حرکت کردند و آثار مورد نظر خود را انتخاب کردند.</p> <p>صبح روز بعد، کارمندان موزیم وارد ساختمان شدند و با صحنه&zwnj;ای تکان&zwnj;دهنده روبه&zwnj;رو شدند: قاب&zwnj;های خالی روی دیوار، شیشه&zwnj;های شکسته روی زمین و جای خالی آثاری که سال&zwnj;ها بخشی از مجموعه ارزشمند موزیم بودند.</p> <p>خیلی زود مشخص شد که یکی از بزرگ&zwnj;ترین سرقت&zwnj;های هنری جهان اتفاق افتاده است.</p> <p><strong>نتیجه گیری :</strong></p> <p>سال&zwnj;ها از آن شب گذشته است؛ اما این پرونده هنوز حل&zwnj;نشده باقی مانده است. پولیس آمریکا همچنان پرونده را باز نگه داشته و برای اطلاعاتی که بتواند به کشف آثار مسروقه و شناسایی عاملان این سرقت منجر شود، جایزۀ ۱۰ میلیون دالری تعیین شده است.</p> <p>با گذشت بیش از سه دهه، نه دزدان شناسایی شده&zwnj;اند و نه حتی یکی از آثار اصلی سرقت&zwnj;شده به موزیم بازگشته است.</p> <p>ارزش مجموعی این آثار در زمان حاضر به صدها میلیون دالر می&zwnj;رسد.</p> <p>اما شاید تلخ&zwnj;ترین بخش این داستان، چیزی باشد که امروز در خود موزیم دیده می&zwnj;شود.</p> <p>موزیم ایزابلا گاردنر هنوز قاب&zwnj;های خالی آثار سرقت&zwnj;شده را همان&zwnj;گونه که پس از سرقت باقی مانده بودند، روی دیوار نگه داشته است.</p> <p>این قاب&zwnj;های خالی دیگر فقط قاب نیستند؛ آن&zwnj;ها به نمادی از یک معمای بزرگ و حل&zwnj;نشده در تاریخ هنر جهان تبدیل شده&zwnj;اند؛ یادگاری از شبی که چند سارق با لباس پولیس وارد یکی از مشهورترین موزیم&zwnj;های آمریکا شدند، ۱۳ اثر هنری را با خود بردند و برای همیشه ناپدید شدند.</p> <p>شاید روزی یکی از این آثار دوباره پیدا شود و پرده از راز این سرقت برداشته شود؛ اما تا آن زمان، سرقت موزیم گاردنر همچنان یکی از بزرگ&zwnj;ترین و مرموزترین پرونده&zwnj;های حل&zwnj;نشده در تاریخ هنر جهان باقی خواهد ماند.</p>

ادامه مطلب »
گفتگو و گزارش
news
تیم ملی فوتبال افغانستان در دومین دیدار خود در مرحله مقدماتی جام ملت‌های آسیا، با نتیجه ۱-۰ مقابل سوریه شکست خورد...
مستند ها

ویدیوها و تصاویر

دیدگاها
تازه ترین ها
محبوبترین ها