تاوان ناخواسته
داستان مریم؛ دختری که در سن سیزده سالگی به بد داده شد.
آفتاب تموز، با تازیانههای داغش بر سینه کوههای سنگی بدخشان میکوبید. چنگالهای گرما، دهکدهی «دهپایان» در ولسوالی کشم را در میان شنهای داغ و غبار گرفته بود. هنوز ظهر نشده بود؛ اما هوای خنک صبحگاهی، جایش را به گرمی داغ خفهکنندهی داده بود. صدای یکنواخت و ملالآور جیرجیرکها از میان بوتههای خشک زرشک و پرچینهای گلی بالا میرفت؛ صدایی که مثل نبض کند یک روز گرم تابستانی، بر اعصاب قریه میسایید.
در کنج حویلی ارباب رجب، همهجا بوی کاه تازه و گندم آفتابخورده میداد. مریم، دختر ۱۳ سالهی که چشمان سیاهش مثل دو دانه انگور رسیده میدرخشید، روی حصیر کهنهی زیر سایه باریک درخت توت نشسته بود. ورقهای خطدار دفترچهاش زیر سرانگشتان کوچکش میلغزید. او با تکهی پنسل، واژهها را مشق میکرد و گاهگاهی نگاهش را به خرمنهای طلاییرنگ پشت حویلی میدوخت؛ جایی که انباشته از خوشههای سنگین گندم بود؛ گندمهایی که هنوز «جُغُل» نشده بودند و کاه و دانهشان در انتظار پای گاوهای جغل به هم پیچیده بود.
چند متر آنطرفتر، سمیر ۱۲ ساله، پسر ملا جلیل همسایه، با پاهای برهنه بر روی خاکهای گرم میدوید. او گوساله تازه از شیر گرفتهشدهشان را کشانکشان مهار میکرد. گوساله، رم کرده و سمهای کوچکش را درست روی خوشههای طلایی گندم ارباب رجب گذاشته بود. سمیر با هراس و دستان لرزان، طناب گوساله را میکشید و زمزمه میکرد: «بیا... بیا، الان فرزاد لالا میرسد و روزگارمان را سیاه میکند...»
اما دیر شده بود. سایهی دراز و سنگین فرزاد بر سر سمیر افتاد.
فرزاد، پسر ۲۰ ساله ارباب رجب، جوانی با چهرهی درهمکشیده، رگهای برآمده بر گردن و چشمان سرخ از غرور و خشم بود. او برعکس پدرش که عمرش را در ریشسفیدی و فرو نشاندن آتش خصومتهای مردم گذرانده بود، همیشه بوی جنجال و باروت میداد.
فرزاد با فریادی که سکوت سنگین کوهستان را در هم شکست، پیش آمد:
هی! بچه..! چشمهایت را خانه جا گذاشتی؟ خرمن مرا پایمال میکنی، گوساله ات را به خرمن من میچرانی؟
سمیر، درحالیکه طناب گوساله از دست لرزانش رها میشد، گامی به عقب برداشت. رگههای ترس در چشمان معصومش دویدند، رنگ از چهرهاش پرید و با صدایی که میلرزید گفت:
فرزاد لالا... به خدا قصدی نبود... گوساله شوخ شد و از دستم فرار کرد... آمدم ببرمش...
اما چشمهای فرزاد را غبار کورکنندهی خشم گرفته بود. غرور جاهلانهاش اجازه نمیداد عذر یک کودک را بپذیرد. خم شد. از میان کلوخها و خاکهای داغ، سنگی درشت، لبهدار و سنگین را چنگ زد. فقط میخواست پسربچه را بترساند، میخواست زهرچشمی بگیرد تا همه بدانند کسی نباید به حدود او نزدیک شود. با تمام توان، بازویش را تاب داد و سنگ را پرتاب کرد.
سنگ، داغی هوای تابستان را شکافت.
صدای برخورد سنگ با جمجمهی سمیر، شبیه شکستن شاخهی خشکی در سکوت جنگل بود.
سمیر حتی فرصت نکرد فریاد بکشد. چشمانش برای یک لحظه رو به آسمان بیدریغ و داغ تموز باز ماند، کاسهی چشمانش چرخید و مانند بالین پارچهی خالی، درست روی خوشههای گندم فرو افتاد. خون گرم، زلال و سرخ، فوران کرد و لایهلایه بر کاههای طلایی جریان یافت و تشنگی خاک خشک را رفع کرد.
فرزاد، چند لحظه با دهان باز و دست آویزان، به پیکر بیحرکت سمیر زل زد. وقتی لکهی خون روی خرمن گسترش یافت، رنگ از چهرهی غرورآفرینش پرید. پاهایش سست شد، عقبعقب رفت و مثل شغالی ترسو، در میان کوچهباغهای گلی قریه ناپدید شد.
صدای جیغ مریم که صحنه را از پشت پرچین دیده بود، دهکده را از خواب تابستانی بیدار کرد.
ملا جلیل، پدر سمیر، با جامهی غبارگرفته و بیل بر دوش، تازه از جوی آب برمیگشت که صدای شیون را شنید. وقتی به سر خرمن رسید و پیکر خونین و بیحرکت پسر کوچکش را دید، بیل از دستش افتاد. زانوهایش در هم شکستند و روی خاک گرم فرود آمد. او پسربچهاش را در آغوش کشید، خونی که از پشت سر سمیر میچکید، محاسن سپید و پیشانی ملا جلیل را رنگین کرد.
در «دهپایان»، نه داکتری بود و نه صدای آمبولانسی. تنها راه رسیدن به کلینیک ولسوالی، مسیر کوهستانی، پر پیچ و خم و خاکی بود که زیر آفتاب میسوخت. ملا جلیل، پیکر نیمهجان و به شوکرفتهی سمیر را که نفسهایش به شماره افتاده بود، بر بالای تخته چوبی بست و روی مرکبی خاکی رنگ گذاشت. ارباب رجب نیز با سری افکنده و اشکبار، همراه او دوید.
ساعتها در میان غبار و گرمای طاقتفرسا گذشت. پاهای الاغ سنگلاخهای مسیر کلینیک را دانه دانه میشمرد و ناله میکردند، اما خون سمیر بند نمیآمد. درست زمانی که خورشید به میانه آسمان رسیده بود و سایهها زیر پا گم شده بودند، سمیر فقط آهی کشید، کاکا رجب متوجه شد که سمیر دارد آخرین نفس هارا بیرون میدهد، جلو الاغ را گرفت، طناب باریکی که دو سر تخته حامل سمیر را نگه میداشت را باز کرد. ملا جلیل از گوشه تخته گرفت و سمیر را در زیر آفتاب به زمین گذاشت. چشمان سمیر بر سرپایینیِ جادهی کوهستانی برای همیشه بسته شد.
غروب که شد، بوی خون و خشم بر دهکده سایه انداخت. خبر مرگ سمیر مثل صاعقه در قریه پیچید. برادران و کاکاهای سمیر با چوب و تفنگچههای شکاری به سمت حویلی ارباب رجب هجوم آوردند. فریادهای خون در برابر خون! دیوارها را میلرزاند.
فرزاد فرار کرده بود، اما ارباب رجب، با قامت خمیده و محاسنی که از شرم میلرزید، درِ بزرگ حویلی را باز کرد. او روبروی مردان خشمگین ایستاد، دستهایش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت:
«فرزند من جنایت کرده... خون پسرتان بر گردن ماست. اما خانه مرا به آتش نکشید، صبر کنید تا ریشسفیدان تصمیم بگیرند...»
شبهنگام، تاریکی سنگینی بر قریه سایه افکند. صدای جیرجیرکها دیگر شنیده نمیشد؛ تنها صدای پچپچ و جروبحثهای تند از مسجد قریه به گوش میرسید. بزرگان، ملاها و متنفذین جمع شده بودند. آنها بدن بیروح سمیر را در بین برگ تازه بید پیچیده بود، به کفن و دفن فکر نمیکرد، فقط انتقام و قصاص میخواستند. ارباب رجب حاضربود تمام زمینها، گاوها و حاصل گندم امسالش را تاوان دهد تا خون دیگری ریخته نشود.
اما در انتهای شب، حکمی صادر شد که از مرگ تلختر بود. مولوی قیوم و ارباب گل احمد از بزرگان قریه پس از پیچپیچ یواشکی، دستش را روی قرآنی گذاشت و گفت: «برای اینکه آتش این دشمنی خاموش شود و فردا برادران سمیر، فرزاد را نکشند... دیه پول و مال فایده ندارد. مریم، دختر ارباب رجب، باید به عقد برادر بزرگ سمیر درآید.»
برادر بزرگ سمیر، مردی ۲۸ ساله، خشن، دارای زن و فرزند بود...
آن شب، مریم در کنج تاریک اتاق، درحالیکه دفترچهی مشقش را به سینه فشار میداد و بوی کاه و گندم خونین هنوز در دماغش میپیچید، گریه بیصدای مادرش را میشنید. او هنوز ۱۳ سال بیشتر نداشت؛ نمیدانست بد داده شدن یعنی چه، اما میفهمید که تمام رویاهایش برای درس و مکتب، امشب زیر سنگینیِ جنایت برادرش، قربانی شده است.
رویای مریم برای روز عروسیاش، سپید بود؛ شبیه برفهای تازه نشسته بر قلههای کوهسار بدخشان. او بارها در خلوت خانه، هنگامیکه قلم و پنسلاش را بر سپیدی کاغذ میلغزاند و واژهها را مشق میکرد، خودش را در جامهی میدید آراسته و زیبا، میان هلهلهی دختران قریه و لبخندهای از سر شوق مادر. اما آن رویاها زیر آفتاب سوزان تموز و در میان تاوان جنایت برادر، مثل یخ دود شد و به خاک فرو رفت.
هیچ دایرهی نواخته نشد و هیچ آوازی به آسمان نرفت. هیچ فیری تفنگی سکوت کوهستان را نشکافت، هیچ دستی برای تناول ولیمه و خیرات شسته نشد، هیچ لباس نو و تازه بهبر نشد. تنها چند ریشسفید با چهرههای درهمکشیده و عصاهایی که بر خاک کوبیده میشد، پیشاپیش حرکت میکردند. سکوت سنگین کوچه، شبیه سکوت قبرستان بود.
مریم راه میرفت، اما پاهایش مال خودش نبودند. او پیراهنی به تن داشت که مامایش چند ماه پیش، در عید نوروز از پروان برای مادرش تحفه آورده بود؛ جامهی پارچهی و گلدار که برای قامت کوچک و ۱۳ سالهی او، بس بزرگ و سنگین بود. آستینهایش تا روی انگشتان باریکاش افتاده بود و دامن گشاد و درازش، چون جارویی بیرحم، خاک و خاشاک مسیر خانه برادر سمیر را میزدود. او حتی لباس عروسی مناسبی به تن نداشت؛ تنها خونبهای زنده بود که جامهی گشاد و بیگانه را بر تنش پوشانده بودند.
دفترچهی مشقش، تنها دارایی ارزشمند زندگیاش، زیر بغلش چسبیده بود و صدای سایش کاغذهای آن بر سینهاش، تنها نبض امیدی بود که هنوز میزد.
وقتی از آستانهی در گلی خانه جدید گذشت، بوی دود، آهک و غبار خشم به مشامش خورد. «جمعه خان»، برادر ۲۸ سالهی سمیر، با چهرهی کدر، ابروهای گرهخورده و چشمانی که هنوز بوی خون و انتقام میداد، در گوشه حویلی ایستاده بود. کنار او، "ماهگل"زن اولش با نگاهی آکنده از کینه و بغض به مریم زل زده بود؛ نگاهی که میگفت این دختر، نه یک همسر؛ بلکه خونبهای سمیر کوچکی است که زیر خاک خفته است.
مریم در کنج اتاق تاریک و نمور قرار گرفت. او زانوهایش را در آغوش کشید، لبههای جامهی بزرگ و خاکآلود عیدی مادرش را روی پاهایش جمع کرد و دفترچهاش را به سینه فشرد. ذهن کوچکش کاملاً گنگ و گیج بود. او نمیدانست در این خانه جدید باید چه کند؛ چگونه رفتار کند، چگونه حرف بزند و اصلاً چطور با مردی زندگی کند که سایهی سنگین خشم و داغ برادرش، بر تمام در و دیوار خانهاش سایه انداخته بود.
تنها چیزی که مریم میدانست این بود که از امشب، کودکیاش برای همیشه در میان خاکهای جادهی دهکده جا مانده است.
تاوان بیگناهی و آشیانهی کینه:
در خانه ارباب رجب، مادر مریم میان جامه و بالشتهای جا ماندهی دخترش افتاده بود و چادرش را بر دهان میفشرد تا صدای شیونش دیوارها را نلرزاند. جگرش از دو سو میسوخت و خاکستر میشد؛ یکسو دختر ۱۳ سالهاش، آن برگه گل نارس که مثل گوسفند قربانی به مسلخ «بد» فرستاده شده بود، و سوی دیگر پسر نازدانه و خودخواهش، فرزاد، که چون شغالی ترسو گریخته بود و هیچ خبری از زندهبودن یا مردنش نداشت. مادر مانده بود با خانهی خالی، پسری فراری و دختری که زنده به گور شده بود.
در سوی دیگر قریه، در حویلی ملا جلیل، ریشسفیدان و مصلحانی که حکمِ این تاوان تلخ را بریده بودند، آخرین گیلاسهای چای سبز را سر کشیدند. آنها دستی به محاسن سپید خود کشیدند، «الحمدلله»ی از سر رفع تکلیف گفتند و عصازنان عازم خانههایشان شدند؛ بیخبر از آنکه با رفتنشان، جهنمی خاموش را پشت سر به جا گذاشتهاند.
مریم مانده بود و یک بغل اندوه، و دنیایی از کینه و نفرت که از در و دیوار خانه بر سرش میبارید. مادر سمیر حتی حاضر نبود با او همچشم شود؛ هر بار که رد پای مریم را بر خاک حویلی میدید، روی برمیگرداند، سپند دود میکرد و زیر لب نفرین میفرستاد. زن بزرگ جمعهخان، مریم را تنها جامهی کهنه برای رُفتوروبِ رنجهای خانه میدید؛ بردهی زنده که وظیفهی جز تحمل مرارت نداشت. در اتمسفر سنگین آن حویلی، مریم چون سایهی وصلهشده و بیگانه مینمود؛ موجودی که دیدنش یادآور فاجعه بود و حضورش بیاختیار دستها را به نفرین و چشمها را به دوری میکشاند، گویی تمام شومی آن جنایت در وجود معصومانهی او تجسم یافته بود.
نخستین کاری که مریم با دستهای لرزانش انجام داد، پنهان کردن دفترچه مشقش بود. او با ترس و عجله، دفترچه و تکهپنسلش را میان بغچهی پارچهی لباسهای نیمدار و مستعملش پیچید و در تاریکترین کنج صندوقچهاش قایم کرد. دیگر خبری از مکتب، درس و آرزوهای روشن نبود؛ تمام دنیای او به چاردیواری نمور و دودی خلاصه شده بود.
مریم، با همان جامهی بزرگ و جاروصفت عیدی مادرش که در روز پسیبخت شدناش به وی رسیده بود، جارو به دست گرفت. سعی میکرد کارهای عقبماندهی خانه، از جارو کردن خاک حویلی تا شستن دیگهای سیاه را کمکم سرو سامان دهد تا شاید کمی از خشم زن اول کم کند؛ اما هر حرکتش با پچپچهای تلخ و نگاههای آکنده از خشم پاسخ داده میشد.
تنها کسی که در آن حویلی، شعلهی باریکی از دلسوزی در دلش میسوخت، ملا جلیل پدر سمیر بود. او با بیل بر دوش و قامتی شکستهتر از همیشه، از کنج حویلی نگاهش میکرد. ملا جلیل داناتر از آن بود که نداند این طفل ۱۳ ساله هیچ گناهی در کشتهشدن پسرش نداشته و تنها قربانی بیزبان یک رسم ناپسند و جهالت برادرش شده است. اما چه کند که سنتهای سخت و حاکم بر جامعه و تحکم برادران خشمگین سمیر، دهان و دست او را بسته بود. او تنها نگاهش را با اندوهی سنگین به زمین میدوخت و آهی جگرسوز از سینهاش بیرون میداد؛ آهی برای پسری که زیر خاک رفته بود و دختری که بالای خاک، زنده در کفن پیچیده شده بود.
تازیانههای خاموش بر پیکر تاوان:
روزها میگذشتند، اما زمان در خانه ملا جلیل با ضربآهنگ کینه و سوگ میپیمود. مراسم ختم قرآن برای سمیر، تا سومین جمعه و سپس روز چهلم، نه مرهمی بر داغ خانواده بود و نه تسلایی برای دهکده؛ بلکه هر جمعه و چهلم، نیشتری تازه بر روح و جان مریم میزد. با هر بار رفتوآمد همسایهها، ضجههای تازهی مادر سمیر و صدای تلاوت آیاتی که زیر سایهی شوم انتقام به رسم قریه خوانده میشد، فضای خانه سنگینتر میگشت. سر هر شام، مادر سمیر دست به آسمان برمیداشت و با کلماتی سوزناک، خانوادهی ارباب رجب و فرزاد فراری را بددعا میکرد. این نفرینها چون سرب داغ بر گوشهای مریم فرود میآمد و امانش را میبرید.
خشم فروخوردهی اهل خانه، سوژهی جز مریم برای تخلیه شدن نداشت. ماه گل زن بزرگ جمعهخان، کینهاش را در قالب شکنجههای پنهانی فرو مینشاند. بازوها و ساعدهای پوشیده از ورم و رانهای کبود مریم، نشان از چندکهای بیرحمانهی داشت که ماهگل در خلوت مطبخ یا هنگام گداختن آتش در تنور از او میگرفت؛ خشونتهایی پنهان که زیر لباسهای گشادش مخفی میماند.
دستهای نازک و کوچک مریم، دستهایی که روزی تنها سنگینی تکهپنسل و دفترچه مشق برایش سنگینی میکرد، اکنون از شدت شستن دیگهای سیاه، خاکستر جمعکردن و گداختن آتش در تنور و اجاق داغ، آبلهدار، زخمی و ترکخورده شده بود. گونههای لطیفاش و پشت شانهها و پهلو هایش، زیر ضربات پسدستی، سیلیهای ناگهانی و بریده کابلبرق جمعهخان، سوسنی و نیلی میزد. مریم روزبهروز باریکتر، لاغرتر و شکستهتر میشد؛ نه غذای درستی به پیکر نحیفاش میرسید و نه رمقی برای استقامت داشت. آرزو، آینده و آرمانهای کودکانه و معصومانهاش، همگی در سیاهچال این جهالت به خاک سپرده شده بودند.
تراژدی هولناکتر، زمانی رخ میداد که تاریکی شب بر حویلی سایه میافکند و در اتاق بر روی خلوتهای اجباری مریم و جمعهخان بسته میشد. جمعهخان به آن پیکر نحیف و ۱۳ ساله، هرگز به چشم یک همسر یا انسان نمینگریست؛ برای او، مریم تنها غنیمتی از یک خصومت خونین و ابزاری برای فرونشاندن کینه، تحقیر دشمن و التیام غرور زخمخوردهاش بود. او در تاریکی، خشم فروخوردهاش از فرزاد و داغ برادرش را بر سر این طفل بیدفاع مثل یک حیوان خالی میکرد و با قساوتی جاهلانه، تسلط وحشیانهاش را به رخ میکشید.
در آن شبهای تاریک، تمکین اجباری و همآغوشی تلخ که با کشیکها و سرفههای بیتابانه و کینهتوزانه ماهگل از پشت در بر مریم تحمیل میشد، شبیه تعرضی مداوم و کابوسی بیانتها بود؛ مواجههی عاری از ذرهی مهر و سراسر آمیخته به خشونت و خودخواهی. بیتابیها، هراس و نالههای زیرلب و معصومانهی مریم در زیر بار این تاوان سنگین، نه تنها دل سنگ جمعهخان را نرم نمیکرد؛ بلکه با ضربات سیلی، تهدید و لتوکوب در خفا خاموش میگشت.
پیکر کوچک و آسیبدیدهی مریم پس از این شبهای سیاه، چنان دچار شکستگی و دردهای التیامناپذیر میشد که تا روزها راه رفتن، نشستن و حتی کشیدن بار کارهای حویلی برایش با رنجی طاقتفرسا همراه بود. او سحرگاهان، جان کوفته و روح پارهپارهاش را میان چادر کهنهاش جمع میکرد، در کنج مطبخ میخزید و هیچ پناهی جز اشکهای ناپیدا و سکوتی مرگبار نداشت.
او مانند بوتهی خشکیده در مسیر بادهای مسموم دهکده ایستاده بود؛ جسمش کوفته و روحش زخمی، اما در عمق همان تاریکی و چشمان خیسش، هنوز جرقهی مبهمی از زنده ماندن موج میزد.
زمستان سرد و حسرت دیدار:
با حلول نخستین روزهای جدی زمستان، سرمای سوزان کوهستانهای کشم بر غربت و تنهایی مریم تازیانه میزد. برف بنفشرنگ بر قلهها نشسته بود و باد سردی که از لابلای درزهای دیوار گلی میگذشت، استخوانهای نحیف مریم را میسوزاند. او شبها و روزها را زیر بار شکنجههای جسمی و روحی سپری میکرد، در حالی که دستهای آبلهدارش از شدت سرمای آب جوی و شستوشوی ظرفها، سرخ و ترکخورده شده بود.
در آن سوی قریه، غم و اندوه بی پایان امان مادر مریم را بریده بود. بیماری مرموزی چون خوره به جانش افتاده بود؛ داغ پسری فراری و سوز دختری زنده به گور شده، گوشت تنش را آب کرده و پوستش را به استخوان چسبانده بود. خبر وخامت حال مادر در میان پچپچهای زنان دهکده پیچید، اما هیچ صدایی از این خبر به گوش مریم محبوس در مطبخ نرسید.
شبهنگام، ملا جلیل پدر سمیر با جامهی برفگرفته وارد حویلی شد. او که خبر بیماری جانکاه زن ارباب رجب را از بزرگان قریه شنیده بود، رو به جمعهخان و مادرش کرد و با لحنی قاطع گفت: «مریم باید فردا یکسر به خانه پدرش برود و مادرش را ببیند. اگر آن زن بمیرد و دخترش بالای سرش نباشد، فردا مضحکهی قریه میشویم و طعن مردم آبرویمان را میبرد.»
فریاد مخالفت جمعهخان و مادرش بلند شد. ماهگل، زن اول جمعهخان، با خشم به سمت مطبخ دوید؛ جایی که مریم زیر نور کمسوی چراغ موشی مصروف شستن دیگهای سیاه بود. ماهگل بالای سرش ایستاد و برای وارد کردن ضربههای نهایی بر روح زخمی مریم، با لحنی پر از طعنه و تحقیر گفت: «آن مادر مکار و حیلهگرت خودش را به مریضی زده تا تو را ببیند! بگو بدانم، در پس پرده چه حیلهی چیدهاید که میخواهی پایت را به آن خانه باز کنی؟»
شنیدن خبر بیماری مادر، چون صاعقهی بر سر مریم فرود آمد. از یکسو بند دلش برای مادری که رو به احتضار بود گسست، و از سوی دیگر، آرزوی رهایی حتی چندساعته از آن حصار شوم در دلش جوانه زد. آن شب برای مریم تا سپیدهدم پلک بر هم نیامد. او در تاریکی اتاق، میان بیم و امید میسوخت و بیصدا میگریست: آیا فردا واقعاً اجازه میدهند برود؟ آیا مادرش زنده است؟
با تمام مخالفتهای شدید جمعهخان و زن اولش، هیچکس حریف تحکم و سنت ریشسفیدی ملا جلیل نشد.
صبح فردا، مریم جامهی گشاد، نیمرو و چرکینش را که بر اثر دود مطبخ و چربی دیگها رنگ و رخش به سیاهی زده بود بر تن کرد. او همراه ملا جلیل به راه افتاد. وقتی به نزدیکی خانه ارباب رجب رسیدند، ملا جلیل ایستاد و به مریم اشاره کرد که بقیه مسیر را تنها برود.
مریم قدم بر خاکهای یخزدهی کوچه گذاشت. آفتاب بیرمق زمستان بر پیکر باریک، لاغر و خمیدهاش میتابید. چهرهاش چنان زرد، رنگپریده و استخوانی شده بود که اگر کسی از اهالی قریه از کنارش میگذشت، به سختی باور میکرد این همان مریم ۱۳ سالهی شاداب با چشمان چون انگور شمالی رسیده است. او شبیه سایهی خاموش از میان غبار و برف میگذشت؛ سایهی که به سمت آغوش مادری میرفت که شاید آخرین نفسهایش را میکشید.
رازهای زیر چادر و حسرت خبر:
وقتی مریم از آستانهی در کهنهی خانه پدر گذشت و وارد اتاق نمور شد، بوی ناجوری و بیماری به مشامش خورد. مادرش در کنج اتاق، شبیه مشتی استخوان پیچیده در چادر افتاده بود. اما همینکه چشمان کمسوی مادر بر قامت مریم افتاد، گویی نوری ناگهانی در مردمکهایش درخشید؛ خونی تازه در رگهای سفیدشدهاش دوید و برای اولینبار پس از شش ماه، لبان خشکیدهاش به لبخندی تلخ شهادت داد.
مریم زانو زد و سرش را بر سینهی خسته مادر گذاشت. مادر با دستانی لرزان سر و روی دخترش را نوازش میکرد و با صدایی که از ته چاه میآمد میپرسید: «مریم جان... دخترم... حال و روزت چطور است؟ با تو چه میکنند؟»
مریم تمام همّت خود را به کار بست تا بار غم بر دوش مادر نگذارد. او بغض جگرسوزش را فرو داد، لبخند دروغینی بر چهره نشان و با صدایی که سعی میکرد نلرزد گفت: «مادر جان، غصه نخور... همهچیز خوب است. ملا جلیل مرد مهربانی است، غذایم برپاست، کارهای خانه را میکنم و هیچ غمی ندارم... تو فقط زودتر خوب شو»؛ اما تن مریم، دروغ زبانش را رسوا میکرد.
آستینهای جامهی عیدی که شش ماه پیش نو و گلدار بود و اکنون از فرط دود مطبخ و چربی دیگها به سیاهی میزد، بالا رفت. ترکها و آبلههای درشت دستهای باریکش، رد آزار کابلها و سیلیهای سرخ و نیلی جمعهخان بر صورت، پشت و پهلو و بناگوشش، و رد چندکهای سیاه و کبود ماهگل که از زیر یقه بیرون زده بود، همگی گواهی زندگی ناانسانی و بردهوار او در خانه جمعهخان بودند. مادر با دیدن این نشانهها، لرزشی بر تنش افتاد و اشکی گرم از گوشهی چشمش بر دست زخمی مریم چکید؛ او فهمید دخترش نه یک همسر، که یک «تاوان پردرد» است.
در همین روزها، مامای مریم که خبر وخامت حال خواهرش را در پروان شنیده بود، سر رسید. او بیدرنگ خواهر مریضاش را برای تداوی به کابل منتقل کرد تا جانش را از چنگال مرگ نجات دهد.
دو روز مهلت مریم مانند یک خواب کوتاه و شیرین به پایان رسید. او مجبور شد دوباره به حصار شوم خانه ملا جلیل برگردد.
کوچ مادر به کابل، جان او را نجات داد، اما برای مریم آغاز یک بیخبری آزاردهنده بود. مریم در مطبخ میسوخت و هیچ خبر خوب یا بدی از سلامت مادرش نداشت. گاهی که ملا جلیل از حویلی میگذشت، مریم با دستهای کفی و چشمانی پر از التماس، آهسته میپرسید: «کاکا... از مادرم خبری نشد؟ زنده است؟»
اما پیش از آنکه ملا جلیل دهان باز کند، صدای گوشخراش و بیرحم جمعهخان از کنج حویلی بلند میشد که با تحقیر میگفت: «اگر مادرت مرد، حتماً صدای شیونش را میشنوی و خبر میشوی! فعلاً سرت به دیگ و تنورت باشد و حواست را پرت این حرفها نکن!»
مریم سرش را پایین میانداخت، تکه پنسل قایمشدهاش در صندوقچه را در ذهن مرور میکرد و دوباره در تاریکی مطبخ، میان دود، شستن دیگها را ادامه میداد؛ در حالی که قلباش میان کابل و دهکده «دهپایان» پرپر میزد.
همدم خردسال در قلمرو کینه:
در میان آنهمه عدوات و خشم که فضای خانه را مسموم کرده بود، جوانه کوچک و غیرمنتظرهی از مهر رویید. «حسنا»، دختر هفتهشتسالهی جمعهخان، که سال گذشته تازه صنف اول مکتب را شروع کرده بود، تنها کسی بود که نگاهش به مریم بوی دشمنی نمیداد. مریم، در میان فاصلهی کوتاه بین کارهای طاقتفرسای خانه از شستن دیگها تا گداختن تنور در گوشهی از مطبخ، دور از چشم بقیه، صبورانه دست حسنا را میگرفت و الفبا و مشقهای مکتباش را با او تمرین میکرد.
برای مریم، حسنا جلیقهی نجاتی بود در دریای تنهایی. او در چشمان معصوم و نگران این دخترک، یاد و سیمای خواهر ۵ سالهاش، «پری»، را میدید. حسنا کمکم نه تنها شاگرد خلوتهای مریم؛ بلکه تنها همدم، همراز و محرم دردهای او شد. مریم رازهای مکتوم، دلتنگیهای مادرش و حسرت دفترچه مشقش را در گوش حسنا پچپچ میکرد و دخترک با هوش کودکانهاش، مرهمی بر زخمهای روح مریم میگذاشت.
اما این آشتی معصومانه زیر ذرهبین تیز و کینهتوزانهی ماهگل، مادر حسنا، بود. ماهگل هر بار که صحبت یا نزدیکی حسنا به مریم را میدید، چشمانش سرخ میشد و دخترک را با تهدید و سیلی دور میکرد: «به آن موجود شوم نزدیک نشو! او خون کاکایت را خورده و آمده تا خانه ما را به باد دهد!»
با این همه، بند وابستگی حسنا به مریم محکمتر از آن بود که با تهدیدهای مادرش بگسلد. دخترک که میدید مریم چطور از گرسنگی ضعیف و باریک شده و سهم غذایش نان خشک است، دست به فداکاریهای کوچک؛ اما بزرگی میزد. حسنا هنگام ظهر، کاسهی غذایش را از مادرش میگرفت، با زرنگی سهم بیشتری برای خود میطلبید، اما تمامش را نمیخورد. او در شلوغی حویلی یا زمانی که ماهگل حواساش نبود، تکهگوشتهای که پس از مدت های طولانی نصیب اش میشد، با هزارن دل و نادل کودکانه یا لقمههای نان نرم را زیرگوشه چادرش قایم میکرد و مخفیانه به مطبخ میرساند تا به دستهای آبلهدار مریم بدهد.
هرچند تمام این رفتوآمدهای پنهانی، چون بازی روی لبهی تیغ بود؛ چرا که سایهی سنگین ماهگل و نگاههای شکاکاش بر تمام رفتارهای دخترک سنگینی میکرد و مریم هر لحظه نگران بود که این مهربانی کودکانه، تازیانهی تازهی بر تن حسنا یا خودش فرود آورد.
مژدهی بهاری و سایهی شوم حاملگی:
زمستان سخت و نفسگیر کشم، کمکم جایش را به نوبهار میداد؛ یخهای کوهسار میگداخت و شکوفههای سپید بر شاخههای عریان پدیدار میشدند. اما برای مریم، بهار هیچ روشنی و امیدی به همراه نداشت؛ چراگاه دل او همچنان زیر برفی دائمی و سوزان محبوس بود.
در میان آن روزهای خاکستری و سرد زمستان، جرقهی کوچک تنهاییاش را شکافت. روزی در یکی از روزهای زمستان، حسنا مخفیانه از حویلی بیرون زده بود که دختر همسایه را دید؛ همان دختری که تازه از خانه مامای خود که در نزدیکی خانه ارباب رجب بود بازگشته بود. حسنا با هوش و محبتی کودکانه، احوال مادر مریم را جویا شد و وقتی شنید مادر مریم در کابل تداوی شده و بهبود یافته است، مانند پرندهی پرکشان به مطبخ دوید. دخترک سرش را به گوش مریم نزدیک کرد و با صدایی لرزان از شوق گفت: «مریم جان... میگه مادرت خوب شده! کاملاً صحتمند است، من از دختر همسایه شنیدم!» این خبر چون قطرهی آب بر لبهای تشنهی مریم فرود آمد و بارقهای از جان به پیکر خستهاش بخشید.
اما با رسیدن بهار، رویداد تازهی جسم نحیف مریم را در هم شکست. او متوجه شد که حالت بدنش تغییر کرده است. بوی غذای چرب، سرخ کردن روغن و دود مطبخ حالت تهوع و دلبدی شدیدی در او ایجاد میکند و وجودش پر از تمایل به غذاهای ترش و تند شده بود. مریم ۱۴ ساله، در میان ترس و بیخبری، دریافت که باردار شده است. او راز را در سینه قایم کرد و حتی به حسنا هم چیزی نگفت. وقتی حسنا با نگرانی میپرسید چرا رنگت پریده و استفراغ میکنی، مریم سرش را پایین میانداخت و میگفت: «چیزی نیست حسنا جان... فقط کمی مریضم.»
زیادی نگذشت که ماهگل با چشمان تیز و کینهتوزش متوجه دلبدیها و حالتهای مریم شد. بارداری مریم، شعلهی حسادت و کینه را در دل ماهگل به جهنمی کشنده بدل کرد. ماهگل که خود صاحب چهار دختر بود و پسری به دنیا نیاورده بود، وجود جنین در شکم مریم را تهدیدی مستقیم برای جایگاه خود میدید. او نگران بود که با به دنیا آمدن این کودک، نگاهها به مریم تغییر کند. از آن روز به بعد، نیش و کنایههای ماهگل به جمعهخان بیشتر شد و تازیانهی زبان و رفتارش بر تن مریم، دوچندان گشت.
دیدار نیمهکاره و رو به زوال رفتن تن:
حدود دو ماه از بارداری مریم میگذشت. او چنان لاغر و استخوانی شده بود که شکم اندک برآمدهاش زیر جامههای گشاد و کهنه گم میشد. یک روز آفتابی بهار، با همدستی و مراقبت حسنا، مریم توانست برای ساعتی پنهانی از در حویلی بیرون بزند و خود را به خانه مادرش برساند مادری که چندی قبل از کابل برگشته بود و هنوز همدیگر را ندیده بود.
دیدار مادر و دختر، آمیخته به اشک و ترس بود. مادر با دیدن چهرهی زرد و جسم آبشدهی مریم متوجه بارداری او شد. با عجله و دستپخت مادری، آشک دستساز که مریم دوست داشت برایش پخت. اما مریم، از ترس لو رفتن و قصاص جمعهخان و ماهگل، لقمهها را با اضطراب فرو میداد. او حتی نتوانست غَذایش را تمام کند؛ نیمهخورده، با دلی پر از ترس و چشمانی خیس، مادرش را در آغوش کشید و شتابان به طرف جهنم خانه جمعهخان بازگشت.
با گذشت ماهها، فشار کارهای شاقه، سوءتغذیه و آزار و اذیتهای روزمره، رمق حیات را از تن مریم کشید. او به چهارماهگی بارداری رسیده بود، اما بدنش شبیه سایهی لرزان بود که با نسیمی فرو میریخت.
تنور خشم و پرواز بیصدا:
در یک روز گرم تابستان، وقتی خورشید بر سقف گلی مطبخ میتاخت، درد جانکاهی در زیر شکم مریم پیچید. بدنش غرق عرق سرد شد و زانوهایش لرزید. اما مریم اجازه نداشت دست از کار بکشد؛ تنور باید برای نشاندن نان چاشت گداخته میشد.
مریم خمیرها را برمیداشت و کنار تنور روشن ایستاده بود. درد شکم لحظهبهلحظه شدیدتر میشد و چشمانش سیاهی میرفت. ناگهان سرش چرخید، هوش از سرش پرید و پیکر نحیفش به زمین افتاد. هنگام سقوط، دست راستش درست در دهانهی سرخ و داغ تنور فرود آمد و بر لبهی سوزان آن سوخت.
دقایقی بعد، حسنا که تازه از مکتب برگشته بود، برای دیدن مریم به مطبخ آمد. او با صحنهی هولناک مواجه شد: مریم بیهوش بر خاک افتاده بود، بوی گوشت سوختهی دستش فضا را گرفته بود و کف و پنجههای دستش بر لبهی تنور جزغاله شده بود. حسنا با جیغ و فریاد به صحن حویلی دوید: «مادر! مادر! مریم بیهوش شده... دستش سوخته!»
ماهگل با بیاعتنایی و خونسردی تمام پوزخندی زد و گفت: «هیچچیزش نمیشود! دخترهی بدبخت حقش است... خودش را به مریضی و بیهوشی زده تا کار نکند!»
وقتی ماهگل بالاخره با کراهت وارد مطبخ شد، دید که مریم غرق در خون است. خونریزی شدیدی ناشی از سقط جنین آغاز شده بود. اما هیچ داکتری در قریه نبود، کلینیک ولسوالی فرسنگها دورتر در مسیر کوهستانی قرار داشت و هیچکس در آن خانه قصد نداشت برای نجات جان یک قربانی (خونبها) قدمی بردارد.
ساعتها گذشت. مریم در سکوت مطبخ، میان سوزش دست سوخته و درد گسستن پیوند فرزندش، آخرین نفسهایش را به آسمان تموز بخشید. چشمان سیاهش برای همیشه بر سقف دودی مطبخ بسته شد.
خاکستر تاوان و عذاب وجدان:
خبر بیهوش شدن مریم به گوش مادرش رسید. مادر بیصبرانه و پایبرهنه خود را به خانه ملا جلیل رساند، اما زمانی رسید که دیگر دیر شده بود. او با بدن بیروح، نحیف و استخوانی دختر ۱۳-۱۴ سالهاش مواجه شد که دست راستش جزغاله و سیاه شده بود. شیون مادر، در و دیوار قریهی دهپایان را لرزاند.
فردای آن روز در قبرستان نزدیک خانه ملا جلیل، دو تپه خاک تازه در نزدیکی هم قرار گرفت: یکی متعلق به سمیر کودک که ناخواسته و از روی خودخواهی و حماقت فرزاد قربانی شد، و دیگری متعلق به مریم که با عمد، کینه، انتقامجویی و مصلحتاندیشی سفیدریشان در یک خانواده نخل زندگی اش طی گشت. اکنون دو مادر بر فراز این دو قبر با فاصله یک سال به سوگ نشستهاند؛ سوگ دو قربانی بیگناه یک رسم شوم.
با رفتن مریم، حسنا تنها همدم، مربی و محرم راز خود را برای همیشه از دست داد. او اکنون در خانهی خاموش، زیر اخمهای تلخ پدر و مادرش، با حسرت خندهها و مشقهای پنهانی مریم روزگار میگذراند و هر بار که به تنور مطبخ نگاه میکند، اشک بر گونههایش جاری میشود.
بزرگان، ملاها و مصلحانی که روزی حکم به «بد دادن» مریم داده بودند، اکنون با دیدن آن دو قبر کنار هم، دچار عذابی عمیق و وجدانی سرشار از شرم شدهاند. آنها فهمیدند صلح و آشتی که بر پایهی معاملهی جان و شرف یک کودک بنا شود، فرجامی جز جلیقهی آتش و ننگ برای کل قریه به همراه نخواهد داشت.