روایت شماره( 3 ) عزت عریان در دُخمه‌ی تاریک؛


 روایت شماره( 3 ) عزت عریان در دُخمه‌ی تاریک؛

روایت شماره( 3 )

عزت عریان در دُخمه‌ی تاریک؛


این داستان نیست حقیقت تلخ زندگی است.
روایت از داستان | نویسنده: بهمن بیدقی

آن‌جا که از ما چندان دور هم نیست در آن کنج تاریک. آری همان مرد و زن را می‌گویم و آن طفلک معصوم که از درد گرسنگی سیلاب اشک میریزد. در آن دخمه تاریک و تنگ که تنهای‌شان به سختی در آن جا شده، روزهاست که به جز تکه‌ی نان خشک و آب جوشی که با بوره شیرین‌اش کرده اند چیزی نخورده اند.

مرد سر به زیر انداخته و صدای لرزانش قصه درد می‌گوید از شب‌های هول‌ناک از بی‌عدالتی‌ها و ستم‌ها. 
مگر چشم بستن دیگران بر این فاجعه‌ها جز بالا رفتن دارایی یک مشت آدم مفت خور و سقوط عده زیادی به فقر چیز دیگری به هم‌راه دارد؟ یک مشت وعده و وعید آن هم‌سایه بد که کار نشد. 

رنج روزگار این بود که در آن شرایط وانفسا فکر آدم آنقدر پریشان است که حتی در خواب هم نمی‌شود رویای شیرین دید. خودشان صبر را یاد گرفته بودند؛ اما با گریه های بی‌تابانه طفل خود چه می‌کردند؟ آن مرد بی‌غیرت نبود. هر روز صبح تا شام به دنبال روزی می‌رفت؛ اما در کنار آن چوک لعنتی پر از آدم‌های بی‌کار بود و اندک کاری هم که پیدا می‌شد در یک چشم به هم زدن غیب می‌شد و مابقی فقط انتظار بود و امید. 
طفلک نیز از شدت بی‌تابی غش کرده بود. خانم کم‌سن‌و‌سالش هم‌چنان خاموش و بی‌صدا بود. ای وای خدای من معنای شرم و حیا را از نزدیک دیدم و مثل مارگزیده به خود پی‌چیدم. در آن خانه تاریک هیچ نداشتند، جز چند پتوی کهنه، مشتی خرت‌و‌پرت فرسوده و همان کالایی که به تن داشتند. بدرقم گریه ام گرفت.

به هر سختی که بود شب را تیر کردند و صبح شد. هم‌سر روزه دارش وقت خداحافظی از او خواست نانی بخرد تا شاید جانی بگیرند. مرد هم چشمی گفت و رفت. وقتی به کوچه قدم گذاشت دست‌های لرزانش در جیب‌هایش بسیار به دنبال پول گشت به این امید که شاید در کنج سوراخی سکه‌ی پیدا کند؛ اما نشد که نشد. شرمندگی بر تمام وجودش سایه انداخت و هیکل رعنایش مانند پیرمردها خمیده شد.

با گذشت روز، در حالی که دلش مثل سیر و سرکه می‌جوشید مضطربانه به آسمان نگاه می‌کرد نگاه ملتمس‌اش از آفتاب می‌خواست که غروب نکند تا شاید او را هم برای کار ببرند. ولی نه آفتاب ایستاد شد و نه لحظه‌ها. هوا تاریک می‌شد و امیدش کم‌تر. 
او قولی به هم‌سرش داده بود و حالا می‌دید که توان تهیه همان حداقل را هم ندارد. مثل کبوتر بال و پر کنده به این سو و آن سو می‌پرید؛ اما غرور و حیای آسمانی‌اش اجازه نمی‌داد از کسی پولی قرض کند.

این‌جا بود که تراژدی تلخ زندگی پیش آمد آنچه که اشک را مثل باران جاری می‌سازد و درون دل را طوری خالی می‌کند که فقط آه می‌ماند و خدا. 
وقتی با انتهای شرمندگی وارد خانه شد هم‌سر آسمانی‌اش دستان خالی شوهر را دید اما نگاهش را طولانی نکرد تا باری بر دوش او نشود. زن تنها با لبخندی محترمانه به او خسته نباشید گفت و طوری رفتار کرد که حسی غریب می‌گفت که این انتهای صبر شوهرش است صبری که با یک رفتار ناموزون می‌شکند و صاحبش را به دیار نیستی می‌کشاند.

اما مرد در افکارش به خنده مستانه آن زن جوانی فکر می‌کرد که چند ساعت قبل با تمسخر قصه می‌کرد که چون شوهرش نتوانسته موتر آخرین مدل برایش بخرد از او طلاق گرفته است. یاد آنهایی افتاد که سوار بر بهترین موترها از کنارش گذشتند و حتی نگاه‌شان را از او دریغ کردند و حتی آن بچه هایی که برای خرید اسباب بازی از هیچ‌گونه بی احترامی به بزرگت‌رهای‌شان دریغ نکردند.

در نهایت 
فقر شاید توان خرید نان را بگیرد؛ اما حیا و عزت نفس را هرگز. چقدر خوب است که در اوج سختی‌ها، نگاه پر از ملامت به دست‌های خالی هم نیندازیم.

مطالب مرتبط